|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
*OLU TANRININ ADILA* اولو تانرينين آديلا Yaşasin Botov Az ərBaycan BirligiH ər Hansi Linki İstərsiniz Oxoyasiz, ☺Kililk Edin.براي مشاهده بر روي لينك مورد نظردر كنار ☺كليك كنيد
*OLU TANRININ ADILA* اولو تانرينين آديلا Yaşasin Botov Az ərBaycan BirligiH ər Hansi Linki İstərsiniz Oxoyasiz, ☺Kililk Edin.براي مشاهده بر روي لينك مورد نظردر كنار ☺كليك كنيد
من سئويرم آذربايجان ائليني، اؤيره نيرم اونون شيرين ديليني، بو ديل اجداديمين حيات سسي دير، اودلار يوردوموزون اود نفسي دير!
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:30 توسط تایماز
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
ویژگی های زبان تورکی و مقایسه کوتاه بین تورکی و فارسی Turkish Languageخلاصه شده از رساله (مقایسة اللغتین) تالیف دکتر جواد هیئتتهیه و تنظیم : تایماز(م.ن) متأسفانه در دوران پهلوی،به پیروی از افکار ملی گرایانه افراطی و شوونیستی بیش از نیم قرن در این باب سیاست جبر و تحمیل اعمال شد و از چاپ و انتشار هر گونه کتاب تورکی جلوگیری به عمل آمد و زبان فارسی هم بصورت زبان انحصاری دولتی و تحمیلی در آمد!در نتیجه این سو ء تدبیر و انحصار طلبی و سیاست زور گویی،زبانهای غیر فارسی مردم ایران،بویژه تورکی رسما" ممنوع شد.البته اینگونه رویه و اعمال غیر انسانی و ضد مردمی بدون واکنش نماند و در مردمی که زبانشان ممنوع اعلام شده بود عکس العمل هایی نا مطبوع و گاهی کینه و نفرت برانگیخت و خواه و نا خواه از شیرینی لهجه فارسی هم در مذاق آنها کاسته شد!؟ بعد از سقوط رژیم پهلوی و رفع ممنوعیت دولتی در مدت کوتاهی کتاب و مجله و روزنامه به زبان تورکی چاپ و منتشر شد و دیوانهای شعرای تورکی گو قدیم و جدید تجدید چاپ گردید و زبان تورکی مجددا" ولو بطور نسبی فرصت و میدان هنرنمایی یافت. در حال حاضر 25 لهجه یا زبان تورکی در مناطق مختلف شوروی سابق،ترکستان شرقی(چین)،ترکیه و بالکان زبان رسمی مردم است و در حدود20 لهجه یا زبان تورکی دارای کتابت و ادبیات کتبی است. ادبیات شفاهی تورک ها بسیار غنی است و در هر منطقه ضمن ویژگی های عمومی و قدیمی خصوصیات محلی را نیز در بردارد.ادبیات شفاهی تورک زبانان ایران شاید غنی ترین و یا یکی از غنی ترین آنها در نوع خود میباشد. کتاب ده ده قورقود که داستانهای اقوام اوغوز را بازگو میکند،یکی از قدیمی ترین آثار ادبیات شفاهی است و بطوریکه اغلب دانشمندان معتقدند،همچنانکه از متن کتاب هم بر می آید مهمترین وقایع تاریخی این داستانها در آذربایجان و در قسمت شرقی آناطولی رخ داده و در آن از قهرمانی ها و ویژگی های قومی و قبیله ای مردم این سرزمین سخن رفته است. طبق آمارهای اخیر در دنیا شش هزار زبان موجود است که نیمی از آنها کمتر از ده هزار و یک چهارم آنها کمتر از یک هزار گویشور دارند و تنها 20 زبان هستند که صدها میلیون نفر بدانها سخن می گویند.زبان شناسان معتقدند که یک زبان به شرطی می تواند زنده بماند که حداقل یک صد هزار نفر گویشور داشته باشد بنابراین بیش از نیمی از زبانهای حاضر در حال نابودی هستند.اینترنت ،حکومتهای ملی در گزینش و تحکیم زبانهای ملی و تضعیف دیگر زبانها نقش مهمی دارند. پیشرفت علمی و صنعتی شدن و روشهای ارتباطی نوین نیز به نابودی زبانها کمک می کند.زبانی که در اینترنت نباشد زبانی است که در دنیای نوین "دیگر وجود ندارد"،این زبان مورد استفاده قرار نمی گیرد و در تجارت هم بکار نمی رود.در حال حاضر هر سال ده زبان از بین می رود،افق آینده نیز تیره تر به نظر میرسد.برخی چنین پیش بینی کرده اند که 50 تا 90 درصد زبانهای فعلی در این قرن از بین می روند و بدین سبب حفظ آنها امری ضروری به شمار میرود. مسئله زبان در قرن21 ام دو سئوال را مطرح میسازد.از یکسو زبانهای ملی یا پر گویشور چگونه در برابر پیشتازی زبان انگلیسی مقابله کنند؟از سوی دیگر،زبانهای فرعی یا محلی چگونه می توانند از خطر نابودی نجات یابند و در جهت توسعه پیش بروند؟ برای حمایت از زبانهای محلی و جلوگیری از نابودی آنها در 10-12 سال اخیر مقامات بین المللی تصمیماتی اتخاذ و قطعنامه هایی صادر کرده اند . از جمله: در18 دسامبر 1992 مجمع عمومی سازمان بین الملل متحد بیانه مربوط به حقوق اشخاص متعلق به اقلیت های قومی یا ملی،مذهبی و زبانی را به تصویب رساند.این بیانیه کشورها را موظف کرد تا از موجودیت و هویت اقلیتها در داخل مرزهایشان حمایت کنند. از میان حقوق پیش بینی شده برای اشخاص متعلق به اقلیتها عبارتند از:حقوق برخورداری از فرهنگ خاص خودشان / حق استفاده از زبانشان / اجازه شرکت مؤثر در فعالیت های فرهنگی،مذهبی،اجتماعی،اقتصادی و زندگی عمومی و نیز در تصمیم گیریهای مربوط به اقلیتی که به آن متعلق هستند./ اجازه تاسیس و اداره موسسات مربوط به خودشان،حق ایجاد ارتباط صلح جویانه و خالی از تبعیض با اعضای گروه خودشان یا دیگر اتباع کشورهای دیگری که با آنها پیوندهای مشترک قومی ، مذهبی و زبانی دارند.این نخستین سند قابل قبول جهانی و جامع مربوط به حقوق اشخاص وابسته به اقلیتهاست و از همین رو بر نحوه اجرا و تصویب قوانین ملی کشورها تأثیر خواهد گذاشت.شباهت و خویشاوندی زبانها از دو نظر بررسی میشود: 1-منشأ زبانها 2-ساختمان و شکل خارجی زبانها(موروفولوژی) زبان تورکی از نظر منشأ جزو زبانهای اورال-آلتای و یا به بیان صحیحتر،از گروه زبان های آلتائی است.زبانهای اورال-آلتای به مجموعه زبانهایی گفته میشود که مردمان متکلم به آن زبانها از منطقه بین کوه های اورال-آلتای(در شمال ترکستان)برخاسته و هر گروه در زمانهای مختلف به نقاط مختلف مهاجرت نموده اند. این گروه زبانها شامل زبانهای فنلاند،مجارستان(اورالیک)و زبانهای تورکی،مغولی،منچو و تونقوز(زبانهای آلتائیک)میباشد. از نظر ساختمان و موروفولوژی زبانها به سه دسته تقسیم میشوند: 1-زبانهای تک هجائی ویاتجریدی :مانند زبان چین جنوب شرقی آسیا.در این زبانها کلمات صرف نمی شوند و پسوند و پیشوند نمی گیرند و تغییر نمی کنند.گرامر منحصر به نحو و ترکیب و ترتیب کلمات است که معانی کلمات را تغییر میدهد.در این زبانها آکان یا استرس(تاکید یا وورغو)،تن صدا و انتو ناسیون یا آهنگ ادای کلمات و جمله بسیار مهم است و معنا را مشخص میکند.در زبان چین تعداد کمی از واژه ها تک هجایی هستند.2-زبانهای تحلیلی یا صرفی : در این زبانها ریشه کلمات هم ضمن صرف تغییر می نماید مانند:گفتن - می گویم. زبانهای هند و اروپائی و از آن جمله زبان فارسی جزو این گروه می باشند.3-زبانهای التصاقی یا پسوندی : در این زبانها کلمات جدید و صرف افعال از چسبانیدن پسوندهای مخصوص به ریشه کلمات ایجاد میشود و این مسئله سبب پیدایش لغات جدید و غنای لغوی می گردد.در این زبانها ریشه ثابت و در موقع صرف تغییر نمی یابد.پسوندها تابه آهنگ ریشه بوده و به آسانی از آنها قابل تشخیص اند. زبان تورکی و گروه زبانهای اورال-آلتائی جزو این دسته می باشند.در زبانهای هند و اروپائی از جمله فارسی پیشوندهای جر(ادات)یا حروف اضافه وجود دارد. در صورتی که در تورکی پیشوند وجود ندارد. مثلا در برابر کلمه ی انترناسیونال (فرانسه)و بین الملل(عربی)،در تورکی میلّتلر آراسی و یا اولوسلار آراسی گفته میشود.یعنی به جای پیشوند ، پسوند بکار میرود،چون در تورکی کلمات از آخر تکامل و توسعه پیدا می کنند.در زبانهای هند و اروپائی عنصر اصلی(مبتدا و خبر)در بتدا قرار می گیرد و عناصر بعدی با ادات ربط یه شکل حلقه های زنجیر به یکدیگر مربوط میشوند و اگر عناصر بعدی قطع شوند ساختمان جمله ناقص نمی شود . ولی در تورکی ترتیب عناصر کاملا بر عکس است . یعنی ابتدا باید عناصر ثانوی و فرعی تنظیم و گفته شود،عنصر اصلی، یا فعل هم در آخر قرار می گیرد. مثال در فارسی = من به شیراز رفتم تا دوستم را ببینم که اخیرا از فرانسه آمده و در آنجا شش سال طب خوانده است.حال همین مثال در تورکی = آلتی ایل صب اوخویاندان سونرا فرانسادان یئنی قاییدان دوستومو گؤرومک اوچون شیرازا گئتدیم. جی،ال،لویس در دستور خود اجزای جمله تورکی را به ترتیب زیر می شمارد: 1-فاعل2-قید زمان 3- قید مکان 4-مفعول غیر صریح5-مفعول صریح6-قید و هر کلمه ای که معنی فعل را تغییر دهد7-فعل. هر چیز معین بر غیر معین مقدم است،یعنی اگر مفعول صریح معین باشد بر مغعول غیر صریح غیر معین مقدم میشود.مثال جمله مرتب تورکی چنین است: نقاش گئچن گون موزده گلن لره تابلولارینی اوزو گؤستردی یعنی نقاش روز گذشته در موزه تابلوهای خود را به تماشاچیان خودش نشان داد.بعلاوه هر عنصری از جمله که به آن بیشتر اهمیت داده شود نزدیک فعل قرار می گیرد. در صورتی که جمله با فعل ختم نشود جمله معکوس گفته میشود که در محاوره ،شعر و سبکهای خاص به کار میرود. هماهنگی اصوات :یکی از بارزترین ویژگی های تورکی هماهنگی اصوات است.اصوات یا آواها در زبان به عنوان عناصر بسیط تشکیل دهنده کلمات دارای نقش اساسی هستند در زبان تورکی بین اصوات مختلف ریشه وپسوند هماهنگی موجود است.هماهنگی اصوات سبب میشود که کلمات تورکی دارای آهنگ خاص بوده و تلفظ صحیح آنها اثر مطبوعی در شنونده ایجاد نماید. حروف یا صداهای رایج تورکی 32 عددند که از آنها 9صائت و بقیه صامت هستند. در تورکی بر خلاف فارسی و عربی صدادارها کوتاه اند و به همین علت شعرای تورکی گو در شعر عروضی به اجبار از کلمات فارسی یا عربی استفاده کرده و یا بعضی اوقات صداها را کشیده تلفظ می کنند.وزن عروضی بر خلاف وزن هجایی برای شعر تورکی مناسب نبوده و در شعر معاصر جای سابق خود را از دست داده است.شعر تورکی قبل از پذیرفتن اسلام با وزن هجایی سروده شده و " قوشوق" یا "قوشقی" نامیده میشد.بعد از آنکه بر اثر مهاجرتها تورکان به اعراب و فارسی زبانان نزدیک شدند وزن عروضی آن را از آن اقتباس و به مرور وزن کلاسیک شعر تورکی قرار دادند.با وجود این شعرای خلقی (اوزانها و عاشیقها) اشعار خود(بایاتی ، قوشما و...)را با وزن هجائی سروده اند.در بررسی مقایسه ای زبانها از چهار نقطه نظر تحقیق میشود: 1-از نظر جمله بندی یا نحو 2-از نظر مورفولوژی یا شکل خارجی و پسوندها 3-از نظر آوائی یا فونتیک(صداها) http://tansu.blogfa.com اینک درباره لغات و مخصوصا" افعال تورکی در مقایسه با لغات و افعال فارسی توضیحاتی داده میشود. در این باب امیر علیشیر نوائی در حدود 500سال قبل در کتاب محاکمة اللغتین بحث قابل توجهی نموده و بعنوان مثال یکصد لغت تورکی را که معادل آنها در فارسی نیست مطرح نموده است ،همچنین تعداد زیادی از افعال تورکی را که فارسی ندارد برشمرده است. نوائی می گوید معادل این کلمات که صد تای آن بعنوان نمونه ذکر شد در فارسی وجود ندارد،بنابراین اگر بخواهیم معانی این کلمات را به فارسی زبانها بفهمانیم ناچار باید به کمک جمله هایی با کمک گرفتن از کلمات عربی متوسل شویم. لغاتی را که نوائی در کتاب خود بعنوان مثال بکار برده کلمات تورکی جغتائی است و اغلب برای تورک زبانان ایران نا آشناست از اینجهت در این رساله به جای آنها لغات مشابه تورکی آذربایجانی بکار برده شده است. در این رساله در حدود 1700 کلمه تورکی آذربایجانی درج شده که در فارسی کلمه مستقلی برای آنها بکار نمی رود. ضمنا" بعنوان نمونه در حدود 350 کلمه تورکی نقل شده که عینا" در فارسی بکار میرود مانند:آقا،خانم،سراغ،اوغور،قاب،قاشق،قابلمه،دولمه،بیرق،سنجاق و امثال آنها. در مقایسه دیکسیونرهای تورکی آذربایجانی تورکی ترکیه مشاهده میشود لغاتی که معادلشان در فارسی موجود نیست در دو لهجه تورکی یکی نبوده و در بیش از 30%لغات با هم متفاوتند.از طرفی از هر ریشه لغتی 1- 4 کلمه ذکر شده،در صورتیکه در تورکی از یک ریشه تعداد زیادی کلمات ساخته میشود و هر کدام معنی بخصوصی دارند.ضمنا" باید خلطر نشان نمود که در حال حاضر 28 زبان یا لهجه مستقل تورکی وجود دارد که 20 لهجه آن دارای کتابت و ادبیات میباشند و هر کدام دارای لغات مترادف بیش از یک هزار لغت تورکی آذربایجانی می باشند.با این ترتیب معلوم میشود که هزاران کلمه در تورکی موجود است که معادل آنها در زبان فارسی موجود نیست.در زبان تورکی کلماتی با اختلاف جزئی(نوآنس)در معانی موجود است که در فارسی نیست.مثلا"برای انواع دردها کلمات:آغری/ آجی/ سیزی/ یانقی/ زوققو/ سانجی/ گؤینه مک/ گیزیلده مک اینجمک، بکار می رود که هر کدام درد بخصوص را بیان می کنند.آغری معادل درد فارسی است(درد عضوی).سانجی به درد کولیک احشاء تو خالی گفته میشود مانند قولنج روده،آجی به درد پرووکه گفته میشود مانند درد در موقع کشیدن دندان.سیزی به درد خفیف سوزش دار گفته میشود. یانغی معادل سوزش میباشد.زوققو درد همراه ضربان است مانند درد آبسه ودرد عقربک انگشتان و امثال آنها.گؤینه مک شبیه سوختن است و در دقایق اول سوختگی دیده میشود.اینجیمک دردر موقع پیچ خوردگی مفاصل و یا درد حاصل از ضربه و سقوط میباشد.گیزیلده مک درد شبیه گزگز کردن دردناک می باشد. در فارسی برای تمام حالات فوق لغت درد و یا سوزش بکار می رود.در تورکی به گریه کردن آغلاماق گفته میشود.ولی این کلمه مترادفهای زیادی دارد که هر کدام حالات مختلف گریه را بیان می کند.مثلا": آغلامیسماق یعنی بغض کردن و به حالت گریه افتادن بدون اشک ریختن. بؤزمک به معنی حالت گریه گرفتن کودک.دولوخسونماق به معنی حالت گریه به خود گرفتن و متأثر شدن بزرگسال و پر شدن چشم از اشک میباشد.آغلاشماق به معنی گریه دسته جمعی و تعزیه بکار میرود.هؤنکورمک با صدای بلند گریه کردن و هؤککولده مک گریه با هق هق میباشد.بوزلاماق با صدای بلند گریه کردن و از سرما لرزیدن میباشد.ایچین چالماق به معنی از فرط گریه کردن گریه بدون اشک و یا هق هق نمودن است . کؤیرلمک به معنی حالت گریه دست دادن است.در تورکی جغتائی اینگره مک و سینگره مک به معنی یواش یواش بطور مخفی گریه کردن و سیقتاماق به معنی زیاد گریه کردن و اؤکورمک به معنی با صدای بلند گریه کردن میباشد.همچنین ییغلاماق به معنی گریه کردن و اینجگیرمک به معنی با صدای نازک گریه کردن است.در تورکی اوُسانماق به بیزار شدن و به تنگ آمدن می گویند.بیقماق،بئزیکمک،بئزمک و چییریمک هم با اختلاف جزئی همان معنی را میدهد مثلا":چییریمک بیشتر بمعنی زده شدن میباشد.ترپشمک به معنی تکان خوردن و ترپتمک به معنی تکان دادن استولی چالخالاماق به معنی تکان دادن به منظور سوا کردن(مثلا سوا کردن کره از ماست)،قاتیشدیرماق به معنی مخلوط کردن و قاریشدیرماق به معنی به هم زدن با قاشق و غیره .. میباشد.ییرقالاماق به معنی تکان دادن و جنباندنو سیلکه له مک به معنی تکان دادن درخت و یا لباس و فرش و امثال آن میبا شد.در فارسی برای هیچکدام از این تعبیرات لغات مستقل به خصوصی وجود ندارد. ایمرنمک ،قیمسانماق که با اختلاف جزئی به معنی آرزو کردن و هوس کردن و نیسگیل به معنی آرزوی براورده نشده و حسرت میباشد،هیچکدام معادل مستقلی ندارند.برای دعوا کردن کلمات متعددی بکار می رود که هر کدام شکل و حالت ویژه ای را از دعوا بیان می کنند مانند:دؤیوشمک :همدیگر را کتک زدنووُروشماق :همدیگر را زدنساواشماق :با یکدیگر دعوا و جنگ کردن و گلاویز شدندیدیشمک :دعوا همراه چنگ زدن همدیگرچارپیشماق :دعوا و برخورد به یکدیگر،تصادمدالاشماق :با هم دعوای لفظی کردندارتیشماق :با هم مشاجره کردنچاخناشماق :با هم سر شاخ شدنتؤتوشماق :دعوا با گرقتن همدیگربؤغوشماق :دعوا همراه یقه ی همدیگر را گرفتن و خفه کردنتیپشمک و تیپکلشمک :دعوا همراه لگد انداختن به همخیرتدکلشمک یا فیرتیلاقلاشماق:دعوا همراه گلوی همدیگر را گرفتنسؤیوشمک :همدیگر را دشنام دادندیرشمک :دعوا کردن،رو در روی هم ایستادنبؤغازلاشماق :گلوی همدیگر را گرفتن،رو در روی هم قرار گرفتن،دعوا کردنچیرپیشماق :زدوخورددُروشماق :مناقشه،مجادله،رو در رو شدنسؤپورلشمک :گلاویز شدن،در هم آویختنهمچنین برای اینکه بگوئید فلانی از در وارد شد ، بسته به شخصیت فلانی و نحوه ی ورود و مناسب گوینده با وی کلمات زیر بکار میرود:قاپی دان گلدی (از در آمد،بطور متعارف)قاپی دان ایچری بویوردولار (از در تشریف فرما شدند)قاپیدان گیردی (از در وارد شد،بطور خودمانی)قاپی دان گئچدی (از در گذشت)قاپی دان سؤخولدو (از در خودش را چپاند)قاپی دان تپیلدی (از در خودش را به زور تو کرد)قاپی دان دوروتولدو (از در یواشکی تو آمد)قاپی دان سؤروشدو (از در سر خود آمد تو،بمعنی مجازی)در تورکی به مرغابی «اؤردک» گفته میشود ولی برای انواع آنها اسامی مختلف بکار میرود.مثلا" به اردک ماده«بورچین» و به اردک نر«سونا» و همچنین «یاشیل باش» گفته میشود در تورکی برای اسب و اغلب حیوانات اهلی در هر سنی نام مخصوص وجود دارد.مثلا"«قولون»برای اسب نوزاد،«دای» به اسب دوساله و «یولان»به اسب پنج ساله گفته میشود برای صداهای حیوانات مختلف و عناصر طبیعت لغات ویژه ای بکار میروند مانند: سو شیریلتیسی :صدای شرشر آبیارپاق خیشیلتیسی :صدای خش خش برگاوت پیچیلدیسی :صدای افتادت باد در سبزهگؤی گورولتوسو :صدای غرش آسمانقافلان نریلتیسی :صدای غرش پلنگقوش جیویلتیسی :صدای جیک جیک مرغاینکلرین بؤیورمه سی :صدای گاوهاشلاله نین چاغلاماسی :صدای ریزش آبشارهمچنین در برابر کلمه« کندن»فارسی شش کلمه تورکی موجود است که هر کدام در محل و مورد خاصی بکار می رود:قازماق : بمعنی کندن زمین و امثال آنیولماق :بمعنی کندن مو و کندن از ریشهسویماق :بمعنی کندن پوست و رازهزنیاویماق :بمعنی کندن چوب و امثال آن برای منبت کاری و در آوردن چشم بکار میرود. قوپارماق: برای کندن جزئی از چیزی قیرتماق:برای کندن و برداشتن جزئی از چیزی و نشگون گرفتن است.بطوریکه مشاهده میشود در فارسی به جای کلمات مستقل تقلید صداها بطور مکرر بکار میرود. در تورکی لغات مشابه(اومونیم)یا لغاتی همانند با معانی مختلف بسیار است که در شعر و ادبیات برای جناس و ایهام بکار میرود مانند: آت بمعنی اسب و آت بمعنی بیانداز.زبان تورکی از نظر لغات برای مفاهیم مجرد بسیار غنی است.افعال تورکی بطوری که خواهیم دید از نظر نوع،وجه و زمان بسیار متنوع میباشد.در نتیجه زبان تورکی برای بیان اندیشه بطور دقیق بسیار مناسب و رساست. نا گفته نماند با آنکه لغت باعث غنای زبان است ولی غنای زبان بیشتر تابع تحرک و قابلیت لغت سازی،افاده و بیان مفاهیم جدید وغنای مفاهیم مجرد همچنین تنوع بیان قدرت بیان تفرعات و تفاوتهای جزئی(نوآنس)کلام است. با در نظر گرفتن مراتب فوق، نوائی و بسیاری از شرقشناسان معتقدند که نثر زبان تورکی برای بیان اندیشه و مفاهیم و موضوعات مختلف علمی،فلسفی،اجتماعی و ... رساتر و مناسبتر از زبانهای دیگر است. مفاهیم و اندیشه هایی را که می توان در تورکی با یک جمله بیان نمود،جملات و شرح مفصلی را در آن زبان ایجاب می نماید. در زبان یا همان لهجه فارسی واژه های بسیط سخت گرفتار کمبود است زیرا بیشتر آنها به مرور زمانها رها گشته و از یاد رفته است، *واژگان زبان فارسی برای مفاهیم علمی مجهز نیست*، و مترجمان ایرانی بیش از همه این درد جانکاه را احساس می کنند و از این، عذاب می برند.گاه میشود که انسان یک ساعت ،یک روز و حتی یک هفته تمام درباره بهمان تعبیر زبان خارجی می اندیشد،مغز و اعصاب خود را می فرساید و از هم می گسلد و سر انجام نیز راه به جائی نمی بردو خوانندگان هم همواره از مترجمان و ترجمه های فارسی ناخشنودی می نمایند.افعال:افعال کار ،حرکت و حالت را بیان می کند و عنصر اصلی جمله محسوب میشوند،بطوریکه بدون فعل ،جمله نا تمام و معنی آن نا مفهوم خواهد بود. زبانهای اورال-آلتائی عموما" و زبان و زبانهای تورکی خصوصا" از نظر افعال غنی هستند بعلاوه دارای انواع،وجوه و زمانهای متعدد و متنوع اند بطوریکه ممکن است مفاهیم و مطالبی را با یک فعل بیان نمود در حالیکه برای بیان همان مفهوم و مطلب در زبانهای دیگر نیاز به جملات مشروح و مفصل می باشد مثلا":اوسانمیشام یعنی من از او به تنگ آمده و بیزار شده ام،خوسانلاشدیق یعنی ما با هم بطور خصوصی درد و دل کردیم،قوجاقلاشدیلار یعنی همدیگر را در آغوش گرفتند و آغلاشدیلار یعنی با همدیگر گریه کردند،گئچیندیریر یعنی اعاشه را تامین می کند و ...افعال تورکی همه با قاعده اند جز فعل ناقص فراموش شده ی ایمک به معنی بودن که بجای فعل معین بکار میرود .http://tansu.blogfa.com در خاتمه این مقاله به جا خواهد بود اگر نگاهی مقایسه آمیز هر چند گذرا به چند و چون اصطلاحات و تعبیرات فعلی در زبانهای فارسی و تورکی بیاندازیم.اصطلاحات و تعبیرات فعلی که از آن در اصطلاح لغت شناسی به ترکیبات ثابت فعلی زیان نیز نام برده میشود.یکی از جالبترین و پرمایه ترین شقوق لغوی و ترکیبی زبان در ارائه معانی مجازی و تشبیهی است. زبان فارسی که در عین حال یکی از زبانهای ترکیبی است و کلمات آن انعطاف زیادی برای تشکیل اصطلاحات و تعبیرات فعلی دارد و از وسعت و شمول زبان تورکی در ایجاد و کاربرد این نوع ترکیبات برخوردار نیست. در زبان تورکی تنها در رابطه با اعضای بدن انسانی از نوع : باش(سر)،گؤز(چشم)،آغیز(دهان)،آیاق(پا) و امثال آن صدها اصطلاح و تعبیر وجود دارد اینک برای اینکه در این باب نموداری به دست داده باشیم به نقل تعدادی از اصطلاحات وتعبیرات فعلی رایج در زبان تورکی که از یادداشتهای آقای م.ع.فرزانه اقتباس شده در رابطه با کلمه دیل(زبان)بسنده می کنیم:1- دیل - آغیز ائله مک(دلداری دادن،با لحن ملایم خواستار پوزش شدن،رفع رنجش و کدورت کردن.)2- دیل آچماق:زبان باز کردن(طفل)،درد خود را باز گفتن،التماس کردن و خواهش کردن3- دیل بوغازا سالماق:وراجی کردن،پشت سر هم و بدون وقفه حرف زدن.4- دیل اؤیرتمک:چیزهای ندانسته را یاد دادن،حرف یاد(یکی)دادن،راه و چاه نشان دادن.5- دیل تاپماق:تفاهم پیدا کردن،جلب رضایت و اعتماد کردن،زبان مشترک یافتن6- دیل تؤکمک:خواهش و تمنا کردن،اصرار ورزیدن7- دیل چیخارماق:استهزا کردن،ادای یکی را در آوردن8- دیل وئرمک:راضی شدن،قبول دادن*دیل وئرمه مک:امکان حرف زدن به دیگری را ندادن9- دیلده توک بیتمک: از تکرار و بازگویی یک مطلب خسته شدن10- دیلدن دوشمک:خسته شدن،از پا درآمدن11- دیلدن سالماق: خسته و درمانده کردن،از پا انداختن12- دیلدن دوشمه مک:ورد زبان بودن،از یاد نرفتن،فراموش نشدن13- دیله گتیرمک:یکی را به حرف وا داشتن،کاری را که در حق کسی انجام شده را به زبان راندن14- دیله توتماق:با حرفهای شیرین یکی را رام کردن،بچه در حال گریه را با زبان ساکت کردن15- دیله گتیرمه مک:یارای گفتن حرفی را نداشتن،حرفی را که گفتن آن ممکن است نگفتن16- دیلی آغزینا سیغماماق:خود ستائی کردن،حرفهای گنده گنده گفتن17- دیلی باتماق:نطقش خاموش شدن18- دیله گلمک: زبان و شکوه و شکایت گشودن،به ناله و فغان آمدن19- دیلی قیسا اولماق:به خاطر داشتن قصور،جرأت حرف زدن نداشتن20- دیلی دولاشماق:حرفها را اشتباه گفتن،در نتیجه اشتباه و یا دستپاچگی حرفها را قاطی کردن21- دیلی دؤنمه مک:قادر به تلقظ و ادای صحیح حرف نبودن22- دیلی توتولماق:توان و یارایی گفتن را از دست دادن،به هنگام سخن گفتن لکنت پیدا کردن23- دیلینه وورماماق:از چشیدن چیزی امتناع کردن24- دیلیندن دوشمه مک:مرتبا" تکرار کردن،بطور مدام بر زبان داندن25- دیلیندن قاچیرماق:بی هوا و بی حساب از دهانش در رفتن26- دیلینی باغلاماق:وادار سکوت کردن27- دیلینه باغلاماق:به گردنش گذاشتن،حرف بر زبان کسی گذاردن28- دیلینی بیلمک(باشا دوشمک):از حال و مقالش با خبر شدن،راز دلش را حالی شدن29- دیلینی قارنینا(دینمز یئرینه)قویماق:از زیاده گویی خودداری کردن،زبان در حلق فرو بردن30- دیلینی دیشله مک:حرف را نا تمام گذاشتن،در وسط حرف تأمل کردن31- دیلینی کسمک:به سکوت وا داشتن،جلو حرف یکی را به زور گرفتن32- دیلینی ساخلاماق:از گفتن چیز خاصی خودداری کردن،سکوت را ترجیح دادن33- دیلینی ساخلاماماق:در گفتن بی پروائی نشان دادن،حرف زیادی و بی موقع زدن34- دیللر ازبری اولماق:به دلیل خوشنامی و به زبانها افتادن،ذکر خیر داشتن35- دیللرده گزمک(دولاشماق):همچون امثال در زبانها گشتن.36- دیللره دوشمک:ورد زبان خاص و عام شدن،سر زبانها افتادن،شایع شدن.نتیجه: زبان تورکی یکی از با قاعده ترین زبانهاست و از نظر لغات،مخصوصا" افعال بسیار غنی است.وجود قانون هم آهنگی اصوات،کلمات تورکی را موزون و آهنگدار نموده و به آنها نظم و ترتیب خاص داده است.در تورکی علاوه بر اسامی ذات لغات زیادی برای مفاهیم مجرد وجود دارد.بعلاوه لغات مترادفی با اختلاف جزئی در معنی موجود است که میدان قلمفرسائی را وسیعتر و قلم نویسنده را تیزتر و دقیقتر میسازد. افعال تورکی به قدری وسیع و متنوع اند که در کمتر زبانی نظیر آنها را میتوان یافت.گاهی با یک فعل تورکی اندیشه و مفهومی را میتوان بیان نمود که در زبان فارسی و زبانهای دیگر نیاز به جمله و یا جملاتی پیدا می کند.از طرفی وجود پسوندهای سازنده سبب شده که قابلیت لغت سازی برای بیان مفاهیم مختلف و تعبیرات فعلی بسیار زیاد است. نحو و ترکیب کلام در تورکی با زبانهای هند و اروپائی متفاوت است. در تورکی عنصر اصلی جمله یعنی فعل اصلی در آخر جمله قرار دارد. زبانهای هند و اروپائی عنصر اصلی جمله در ابتدا قرار می گیرد و عناصر بعدی با ادات ربط بشکل حلقه های زنجیر به یکدیگر مربوط میشوند و اگر عناصر بعدی قطع شوند سازمان جمله ناقص میشود، ولی در تورکی ترتیب عناصر جمله کاملا" بر عکس است یعنی ابتدا باید عناصر ثانوی و فرعی تنظیم و گفته شود و قسمت اصلی در آخر قرار گیرد و از همینجاست که هر نویسنده و یا گوینده تورک زبان نمایان میشود. تهیه و تنظیم:تایماز(م.ن) Toplayan:TAYMAZ http://tansu.blogfa.com http://sozluk.blogfa.com MakiGT |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:48 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
اعضای بدن( پزشکی)
باش بارماق:انگشت شصت------------------------------دیرناق:ناخن چه چه له بارماق:انگشتانگشت کوچک-----------------نفس بوروسو:نای شهادت بارماقی:انگشت اشاره-------------------------- مه مه نین باشی:نوک پستانال بارماقی:انگشت دست-------------------------------- دیلین اوجو:نوک زباناورتا بارماق:انگشت وسط-----------------------------شاه دامار:ورید آیاق بارماقی:انگشت پا--------------------------------مالیه:حسابداری آپاندیس:آپاندیس---------------------------------------لیفت:آسانبر دیرسک:آرنج------------------------------------------اینفورماسیا:اطلاعات تؤره مه اور قانیزمی:آلت تناسلی ----------------------ساریماق:پانسمانقاش:ابرو----------------------------------------------تعجیلی یاردیم:اورژانس کله سومویو:جمجمه،آهیانه----------------------------ایگنه:آمپول یان:باسن -----------------------------------------------قلب حصه سی:بخش قلبقول:بازو----------------------------------------------عمومی حصه:بخش عمومی بارماقلارین بندی:بند انگشت--------------------------لابروتوریا:آزمایشگاه بورون:بینی-------------------------------------------رادیولوگیا:رادیولوژی کیرپیک:پلک------------------------------------------شعبه:بخش خایا:بیضه ---------------------------------------------سونوگرافیا:سونوگرافیکوره ک:پشت------------------------------------------آزی دیش:دندان آسیاب بویونون آردی:پس گردن-------------------------------کؤپک دیشی:دندان نیش آیاق:پا-------------------------------------------------بویوک آزی:دندان آسیلب بزرگ دؤش:پستان (مه مه)-----------------------------------کسیجی دیش:دندان پیشآلین:پیشانی--------------------------------------------خروم کبالت:کروم کبالت قولاغین پرده سی:پرده گوش--------------------------صنعی دیش:دندان مصنوعی دری:پوست--------------------------------------------دئنیتین:عاج قیزلیق:پرده بکارت------------------------------------کؤک:ریشه اواولیت:تخمک ----------------------------------------کاتبه ایله: نزد منشییومورتالیق:تخمدان -----------------------------------سینیر:عصبجیناق:جناغ -------------------------------------------قاینار حب:قرص جوشانبئیی نقاپاغی:جمجمه----------------------------------حب:قرص گؤز:چشم----------------------------------------------ماز:پماد چه نه:چانه--------------------------------------------یارا لئنتی:باند زخم اوره ک:دل---------------------------------------------استریل سارغی:گاز استریل قان:خون-----------------------------------------------ساکتلشدیریجی:آرام بخش آغیز:دهان----------------------------------------------کاسسا:صندوق فقره:درنده----------------------------------------------به زک ملزوماتی:لوازم آرایش دامار:رگ -----------------------------------------------تایلئت:کپسولدیش:دندان----------------------------------------------داملا:قطره بود:ران-------------------------------------------------سیمله مه درمانی:داروی ضد عفونی رحیم:رحم ------------------------------------------------اؤسکورک:سرفهباغیر ساق:روده-----------------------------------------توز:پودر یوغون باغیرساق:راست روده---------------------------دیش شوتکاسی:مسواک دیز:زانو--------------------------------------------------دری اؤچون:برای مصرف خارجی آغ جیگر:ریه---------------------------------------------صحیه لئنتی:نوار بهداشتی باش:سر--------------------------------------------------دیش یومامازی:خمیر دندان قیچ:ساق پا-----------------------------------------------صابین:صابون بورون دئشیگی:سوراخ بینی------------------------------تیقه:تیغه داماغ:سقف دهان----------------------------------------- www.tansu.blogfa.comاونورغا سوتونو:ستون فقرات---------------------------- www.tansu.blogfa.comبوغ:سیبیل------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comقارین:شکم ------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comدؤش پاجا:سینه --------------------------------------------www.tansu.blogfa.comاوز:صورت------------------------------------------------ www.tansu.blogfa.comدالاق:طحال ------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comاؤد:کیسه صفرا-------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comوزی:غده-------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comعسب:عسب------------------------------------------------ www.tansu.blogfa.comباشین قاپاغی:فرق سر------------------------------------- www.tansu.blogfa.comگمیرچک:غزروف------------------------------------------ www.tansu.blogfa.comانگ:فک--------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comآیاغین آلتی:کف پا----------------------------------------- www.tansu.blogfa.comالین ایچی:کف دست---------------------------------------- www.tansu.blogfa.comبؤیرک:کلیه------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comقارا جیگر:کبد----------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comبویون:گردن ------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comبود عضله سی:کشاله ران----------------------------------- www.tansu.blogfa.comقولاق:گوش------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comبوغاز:گلو--------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comدوداق:لب ----------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comیاناق:گونه ---------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comبوغاز وزی سی:لوزه---------------------------------------- www.tansu.blogfa.comداماغ:لثه----------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comسیدیک لیک:مثانه --------------------------------------------www.tansu.blogfa.comتوپوق:مچ پا------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comبیلنگ:مچ دست---------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comبئیین:مغز------------------------------------------------------ www.tansu.blogfa.comالیک:مغز استخوان-------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comفقره:مهره----------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comمقعد:مقعد ------------------------------------------------------www.tansu.blogfa.comبند:مفصل------------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comقیل،ساچ،توک:مو---------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comمعده:معده------------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comغضله:ماهیچه--------------------------------------------------- www.tansu.blogfa.comقادین تؤره مه جهازی:مهبل --------------------------------------www.tansu.blogfa.comبه به ک:مردمک -------------------------------------------------www.tansu.blogfa.com www.tansu.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:42 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
سؤزلوک ( د )
داداندیرماق : داداناق ائله مه ک ، بیرزادا اؤرگه تمه ک دادانماق : اؤرگه نمه ک ، دادینی بیلمه ک ، بیرزادا شیرنه شمه ک دادیزدیرماق : داددیرماق ، دادینا باخدیرماق دادماق : شیرینلیق دوزلولوق ، آجیلیغینی بیلمه ک اوچون بیرآزجا یئمه ک دارالتماق : دارلاتماق ، کیپله تمه ک ، دار ائله مه ک دارالماق : بیریئره ییغیشماق ، خیردالماق ، کیپله شمه ک دارتینماق : چه کیش به کیش ائله مه ک داریخماق : اوره ک سیخیلماق ، اوره ک توتولماق داریلماق : اوره یی سیخیلماق ، اوره یی بیرینده ن توتولماق دازلاشماق : داز اولماق ، باشینین توکو تؤکولمه ک داش قیرماق : داش دوغراماق ، داشی ووروب سیندیریب خیردالتماق داشلاشماق : داش کیمین به رک اولماق داشلانماق : سیچراماق ، آتیلماق ، بیرینین اوزونه قابارماق داشلاماق : داش آتماق ، بیرینی سؤزونه ن اینجیتمه ک داشماق : دولوب تؤکولمه ک ، قیراقلاردان جالانماق ، دیله گه لمه ک داشیرتماق : چوخ دولدوروب یان یوره سینده ن داشدیرماق داشیماق : ییغیشدیریب آپارماق داشینماق : نه سنه لرینی ییغیشدیریب آیری بیر یئره کؤچمه ک داغیتماق : سه پمه ک ، اویان بویانا یایماق ، سؤکوب ییرتماق داغیدیلماق : سؤکولوب ییرتیلماق ، داغیلیب گئتمه ک داغیلماق : ایشله نیب ییرتیلماق ، جیریلیب سؤکولمه ک دالازلاماق : سؤز آلتیندا قویماق ، جاواب قایتارماق دالاماق : دیشله مه ک ، بیرینی گؤینه تمه ک ، چالماق دالدالاماق : دالدالادا اله گه تیرمه ک ، یاواشجادان بیرده ن توتماق دالدالانماق : بیرینین دالیندا گیزله نمه ک ، گونون یاواشجادان گئچیرتمه ک دالغالاندیرماق : شپه له ندیرمه ک ، له په له ندیرمه ک ، تیتره تمه یه سالماق دامیزماق : یاواشجا سوزدورمه ک ، یاواشجا دامیزدیرماق دانلانماق : دانلاق آلتیندا قالماق ، دانلاق ائشیتمه ک ، دئیینمه ک ائشیتمه ک دانماق : بیرایشی کی گؤروب بوینونا آلماماق دانیشدیرماق : دیندیرمه ک ، دیللندیرمه ک دایازلاشماق : دایاز اولماق بیرزادین ده رین لیغی آزالماق دایاندیرماق : دوردورماق ، ساخلاماق ، گئتمه سینین قاباغینی آلماق ده به رتمه ک : ته رپه تمه ک ، یئرینده ن گؤتورمه ک ده رمه ک : ییغماق ، قوپارتماق ، اکین بیچمه ک ده ریلمه ک : ییغیلماق ، گول یا دا گؤی گؤوه ره نتی بیچیلمه ک دورتمه ک : کئچیرتمه ک ، گوجونه ن ایته لییب یئر له شدیرمه ک دورماق : قالخماق ، آیاق اوستونده دایانماق دوروشماق : اوزه قابارماق ، اوزه دورماق دورولتماق : دورو ائله مه ک ، اوزه سالماق دورولماق : دورو اولماق ، اوزه چیخماق دوزه لمه ک : یاخجی لاشماق ، ساغلام اولماق دوزمه ک : دوزوک - دوزوک ائله مه ک دوزولمه ک : دوزوک - دوزوک اولماق ، بیر سیرایا سالینماق دؤشه مه ک : بیرزادی سه رمه ک
موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:4 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
آبرو: اوزم uzm
آبستن، حامله: بویلو، بوغاز( در مورد حیوانات) آسمانخراش: یوغار، گؤی دلن، یوکسک دام، هوندور بنا آموزش متوسطه: اورتا اوخول آموزشی: اؤیره تیم اؤزمان: متخصص اتاق پذیرایی: قوناق اوتاغی، قوللوق اوتاغی اتاق خواب: یاتاق اتاق نشیمن: اوتاق ارتش: اوردو، قوشون ارزان: اوجوز امضاء کردن: قول چکمک امضاء: قول چکمه بخت، سرنوشت: اودوم odum بندر: لیمان به شرط چاقو: کسمه جه تبر: بالتا، ناجاق ثروتمند: وارلی، زنگین جوان: گنج جوانمرد: ایگیت حادثه، اتفاق: اولای حشره: بؤجوک خجالتی: اوتانقاج، اوتانجاق خدای بزرگ: اولو تانری خربزه: قاوون خشک کن: قورولایان خلوت: سایخاش دبستان: ایلک اوخول دستور زبان: دیل بیلگی سی رئیس جمهور: جومهور باشقانی رئیس: باشقان رای: اؤی، سس سرشتن: یوغورماق شلوغ: قالابالیق شناگر: اوزگونچو صلیب سرخ: قیزیل خاچ فراموشکار: اونوتقان القاح: دؤل- له مه گران: باها گرانفروش: باهاجیل گرانفروشی: باهاجیللیق گرانی: باهالیق المثنی: ایکه م مزرعه: تارلا مشترک: اورتاق ورم: شیش هندوانه: قارپیز یکبار مصرف: بیرجه لیک، بیریوللیق 2 آتلاشان: تحریک شده آتلاشدیرماق: برانگیختن، انگیزاندن آتلاشدیریجی: تحریک کننده آج: گرسنه آجلیق: گرسنگی آچون: دنیا آخار سو: آب جاری، آخار سولار: آبهای روان آخساق: لنگ آخماجا، شیرره کان: آبشار آخین: حمله، هجوم، یورش آراج: کسی که غذای معمولی دارد آریچی، پتکچی: زنبوردار آریق: لاغر، مردنی آزاج: کم خور، کم اشتها آستاق: آویزان آلدانیش:فریب اؤتورگو: مراسم بدرقه، بدرقه اؤتوروجو: بدرقه کننده اؤن گونلوک: دهه، ده روزه اورمانچی: جنگل بان اوززه ک: لب، مغز اومماق: منتظر شدن، چشم به راه بودن اووسانا: احسان ایچ: درون، باطن ایچار: ایشقار،باطنی، درون گرا ایچراق: داخلی تر، درونی تر ایچسل: درونی، داخلی ایچلاق: ایچ – آلات، محتویات شکم ایرماق: چای، رود ایشقارلیق: درون گرایی، باطن گرایی، باطنی ایگیدلیک: جوانمردی ایلیک: مغز استخوان باتار سو: آیهای فرو رونده در زمین باخماجا: پنجره باخیش: زاویه دید باخیم: نگاه، منظر باساج: چاپ کننده باساق ائوی: چاپخانه باستاق: کتاب باسما، باساق: چاپ بالیقچی: پرورش دهنده ماهی بالیقچین: ماهیگیر، مرغ ماهی خوار بنز: نبض بوُز: خاکستری بوز: یخ بوزلاج: یخچال بیچین چی، اوتچو: دروگر پالتار یویان: لباسشویی پینار سو: آبهایی که از دل زمین بیرون می آید مثل چشمه، قنات و... تاپشیریق: تمرین ترخان: مرفه توخ: سیر تویوغا باخان: مرغدار تویوقچو: فروشنده مرغ جبلخ ات: گوشت خالص جیکنه: جیغ بلند حاصل از ترس جیلخ: خالص، ناب چارپماق: تازاندن چانتا: کیف چای باشی: سر شاخه رود چایلاق: رودخانه، بستر رود چوغول: جاسوس، خبر چین داش باسما: چاپ سنگی داغینجی: کوه نورد داغینماق: کوه نوردی کردن دریامج: دریاچه دوداقلاشماق: لب به لب شدن دوزاق: دام، تله دوشوک: نارس، کال دوناج: فریزر دونبا: قلمبیده سؤنوش: خاموشی، پایان، مردگی سارساق: احمق، عنود، لجوج ساریمساق: سیر سایاق: مثل، مانند سسگین: رادیو سو سویودان: آبسرد کن سو قیزدیره ن: آبگرم کن سوتچو: شیرپز، کسی که شیر گله های روستاها را می خرد سوسوز: تشنه سووات: ساحل، حاشیه رود سوووش: süvüş سیراب سویغون: بی تعصب، خونسرد سیزقین: آهمند، زار شهره: گوشت چربی دار فالا ایچه ن: مضر، سرمایه خور فالا قویماق: دست گذاشتن، تصاحب کردن فالا: مایه، اساس، چیزی که با آن بشود کاری را شروع کرد، حداقل قاخیق: برآمده، برجسته قارماق: قلاب، لنگر کشتی قازما: قرقاول قاشخا: اوزو بوز، حرف گوش نکن، بی ادب رک گو قاشقا: مشهور، گاو پیشانی سفید قاشینال یاخماجا: کرم ضد خارش قاشینال: ضد خارش قاشینما: خارش قالغون: کندرو، متحجر، سنتی قوخوق: گندیده، متعفن، بودار قورتولوش: رهایی قورداق: کرم خاکی قوروقچو: مرتع بان قونوش: بحث، گفتگو قیپچین: حیا کن قیرپیم: لحظه، آن قیرپیمجه: آنی، به اندازه لحظه ای قیزغین: تندرو، افراطی، هشری قیزیل آی پارا: هلال احمر کؤنه ز: لجباز کونگول: کوهان شتر، گوژ پشتی گؤزگون: تلویزیون گؤزه ج: طمعکار، حریص، آزمند گؤل: برکه گؤلمج: حوض، استخر گؤنده ریجی، ائلچی: سفیر، فرستاده گدیک، شاواق: قله، زیروه گمیرجه ک: غضروف مئشه: بیشه مازارات: لجباز، کسی که از دنده چپ بلند شده ماشات: انگل، مزاحم هؤرگون: محدود شده، محدود هاماش: همرا، همتا یئتیریجی: رسانه یئتیک: رسیده، کامل یئماج: پرخور یاخماجا: کرم صورت و هر چیز مالیدنی به پوست یاغار سو: نزولات جوی یانقی: عطشان یوُروجو: خسته کننده آجار سوزلوکو
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:3 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
سید حیدر بیات جنابلارینین اؤنرلری:
ساخلانج: ذخیره قازانج: درآمد یوکار: برج گؤرسل: تصویری بیلیم سل: علمی بیلگی: دانش دانماق: انکار کردن فیکره دالماق: به فکر فرو رفتن دانیجی: منکر ایستوت: فلفل سیاه بیبار: فلفل ساری کؤک: زردچوبه وئرگی: مالیات. عوارض یئریک: ویار یئریک له مک: ویار داشتن آرابا: خودرو بیلیت: بلیت بایان. قادین: بانو چامیر. پالچیق. چامور. زیغ: گل گلگیر: چامیرلیق کاهگل: سوواق چالیشغان: پرکار. فعال چیبان: دمل گول. چیچک: گل دانابورنو: آبدزدک دولما قلم: خودنویس دئوریم: انقلاب. دگرگونی هه. اوه ت. آوات: بله. آری اکین چی: کشاورز داوارا باخان: دامدار گون آیدین: صبح به خیر. روز به خیر اکینه جک: کشتنی( گندم. جو ...) گئنئل: عمومی. همگانی منجیل: خودپسند هره ز - چیغ - چپه : بهمن . توده برف باغ : رابط تئشی: دوک راحاتی- حونی: قیف دادلی: خوشمزه موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:2 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
لاچين: شاهين لاغ: مسخره، لپلنمك: مواج شدن لپه: موج لچك: روسري و هر پوشش ديگر كه زنان با آن موي خودشان را ميپوشانند لهلك: موي پرندگان مئشه: اورمان، جنگل ماراق: علاقه، ذوق ماراقلانماق: هوسلهنمك، شؤوقه گلمك مازالاق: فرفره زميني ماشات: پيله، انگل، مزاحم مان: عيب، ننگ، عار، زشت ماهني: ترانه، نغمه مايماق: احمق، مايماييف پاپاق منيمسهمك: جذب كردن، تصاحب كردن موتلو: خوشبخت مور: بنفش مورگو: چرت مويدا: زن غير عفيف ميلچهك: مگس ناجاق: تبر نارين: ريز، براده، خرده ناغيل: قصه، داستان نوراق: نيسگيل: اندوه و غصه نين: تويوق يوواسي هؤندور: بلند هاچا: آيريم هاشاري: هشري، افراط گرا هاوا دورومو: وضعيت آب و هوا هرلنگهج: دوار، چرخ فلك هندهوهر: اطراف، حومه هوركهك: رمنده، چموش هوْروك: بافته مو، گيسو هوْرومجك: عنكبوت هوْولهسك: شتابزده، با دستپاچگي هويوق: مات، حيرت وئرگي: ماليات وئرهجك: بدهي وئريليش: ميتينگ، سخنراني، برنامه راديويي وارسيل: دارا، غني وارلي: ثروتمند وارماق: رسيدن ووراغان: ضارب، گاو مهاجم وورغو: شدت وورغون: دلداه، عاشق ووروش: نزاع، نبرد ووروشما: جنگ و ستيز وولقان: وولكان، آتشفشان، يانار داغ يئتگين: بالغ، رسيده يئتهر سيز: ناكافي يئتهر: كافي يئتهرلي: رسا يئتهنك: استعداد، قابليت يئدديجه: هفته يئرلي: بومي يئريش: طرز راه رفتن يئزنه: داماد يئلقووان: قاصدك يئلكن: بادبان يئم: خوراك دام و طيور يئميش: ميوه يؤن: سمت، جهت يؤندم: جهت، شايستگي، اهميت يؤندهش: هم جهت، هم گرا يؤنهتمن: كارگردان يؤنهليش: جهتگيري، گرايش يئني ليك: نوگرايي يئني: نو، جديد يئييمجيل: شكمو، پرخور يئيين: تند، سريع يئيينتي: مواد غذايي يابانجي: اؤزگه، ياد ياپالاق: شب پره ياپماق: طبع، چاپ و بنا كردن، ساختن، گستردن ياپيشيق: متصل ياتاغان: خوابنده ياتاق: تختخواب، اتاق خواب ياتالاق: بيماري مزمن، زمينگير ياتاي: افقي ياتيم: قلق كار ياخين: نزديك ياديرغاماق: از خاطر بردن، فراموش كردن( نه كامل) ياراتماق: آفريدن ياراديجي: خلاق، مبتكر يارار: لايق يارارلانماق: بهرهمند شدن، استفاده كردن، سود بردن، فايده بردن، كمك گرفتن ياراسا: خفاش ياراشيق: لياقت، برازندگي ياراق: اسلحه، شكافنده يارالي: مجروح يارانماق: آفريده شدن يارديم: كؤمك، كمك يارغان: پرتگاه كنار درهها و رودها كه بخاطر آب بردگي و ريزش در آب حاصل شده است يارغي: قضاوت يارغيچي: قاضي ياريش: مسابقه ياريشماق: مسابقه دادن ياريق: شكاف ياريم آدا: شبه جزيره يارين: صاباح، فردا يارين: فردا يازار: نويسنده يازليق: بهاره يازماجا: نوشتارقانماز: نفهم، كودن، احمق يازي: نوشته يازيق: بيچاره ياسا: قانون ياساق: قدغن ياسالاييجي: توجيهگر ياسالي: قانونمند ياشار: زنده، جاويد ياشاييش: زندگي ياشلي: سالخورده ياشيت: هم سن، همتا ياغمور: بارش ياغيش: باران ياغين: بارش ياغينتي: بارش، باران ياغينليق: بارندگي يالانچي: دروغگو يالتاق: ياغي يالچين: صخره يالخي: ناب يالخي: يالقيز،يالنيز، فقط يالمان: تيغه سلاح سرد يالنيق: آدم يالين: برهنه، لخت ياماج: دامنه كوه ياماق: وصله ياناجاق: سوخت يانار: سوزان ياناشي: توام، باهم، بغل هم ياناق: گونه صورت يانال: جنبي فرعي يانچي: ملازم ركاب، نديم يانديريجي: سوزناك يانساق: مقلد يانشاق: ياوهگو، پرچانه، وراج يانغين: عطشان، سوزان يانقي: عطشان،تشنه، بيماري استسقا يانليش: غلط، اشتباه يانماز: نسوز يانيق: سوخته يايقين: شايع يايليم: پراكنده، فراوان ياييلماق: پخش شدن يايين ائوي: انتشارات يايين: پخش، نشر يايينجي: ناشر يايينديرماق: منحرف و گمراه كردن يايينماق: پخش شدن، پراكنده شدن يوْخسول: فقير، ندار يوْخلاماق: كنترل كردن يوْخلوق: نيستي يوخوش: سربالايي يورتجو: جانشين يورتداش: هم وطن يورد: وطن، سرزمين يوْرغون: خسته يوروتگه: محرّك يوروجو / سالديريجي: مهاجم يوروش: يورش، هجوم يوروم: تفسير يورومك: يوزدورماق: يوزماق: يوْسماجا: كوچولو، نورس يوْسون: جلبك يوغرولماق: سرشته كردن يوْغوز: درشت و ناقابل يوْغون: كلفت يوك: بار يوكسك: عالي، بلند مرتبه يوكلمه: تحميل يوگورمك: هجومبردن. يوْل باسان: غلتك راه سازي يوْلاق: راه مالرو، كوره راه يوْلچو: رهگذر، مسافر يوماق: كلاف گرد يومور: فكاهي، طنز يوموروق: مشت يوموق: به هم آمده، بسته يوْناق: رنده يونگول: سبك، خفيف يوْنوق: تراشيده، تراشه يويوجو مادهلر: مواد شوينده يويوجو: مردهشو ييخينتي: ويرانه ييرتيجي: درنده وحشي ييرتيق: سوراخ ييغجام: جمع و جور ييغين: گردهمايي ييغيناق: گردهم آيي، تجمع، محفل ييغينتي: چيزهاي بيارزش كه جمع و سر هم شده باشد ييغينجاق: جلسه، اجتماع ييلقين: ترسيده
موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:1 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
كؤپوك: حباب كؤتو: پيس كؤتور: سطح ناصاف كؤتوك: ريشه درخت، ريشه، كنده كؤچري: مهاجر، كوجنده كئچيت: گذرگاه، معبر كؤرپه: نوزاد كؤز: زغال افروخته كؤشك: قصر كؤك: بن، ريشه كؤكداش: همريشه كؤكس: آغوش، باغير كؤلگه: سايه كؤندم: فرصت، امكان قلق كؤنهز: لجباز كؤنول: خاطر، دل كؤهلهن: اسب پروار كؤورهك: ترد، لطيف كؤينهك: پيراهن كؤيول: غار كئييك: آهو كالاوا: خرابه كرتيك بورون: بيني كوتاه كرتيك: بريده، ناقص كروان قيران: ستاره سحري كسر: برش، سلاح سرد كسرلي: داراي برش، متنفذ كسسهك: كلوخ كسگين: برا، قاطع، تيز كسگينليك: قاطعيت كسه يول: راه ميانبر كسيك: بريده شده، ختنه شده كسيملي: قاطع كل: كچل كل: نر، اؤكوز كوتان: يئر سورهن، جوت سورهن، يئر سؤكن كوتباش: كم عقل كوتله: مردم، توده، ملت، اولوس، خلق كوتوال: نگهبان قلعه كورهك: پارو كورهك: پشت، ظهر كوْسا: كوسه كوسهگن: دل نازك، زودرنج، قهرو كوسو: قهر، رنجش كولتور: فرهنگ، مدنيت، اويغارليق كوْما: ائو، آلاچيق كوْمور: زغال كيپريك: مژگان كيچيلتمه: تحقير، تصغير كير: چرك كيمليك: هويت گؤبك: ناف گؤبهلك: قارچ گؤتورگه: ساختار، پايه گئچمهن: رهگذر، عابر گئچهري، گئچهرگي: گذرا، بي ثبات گئچيجي حكومت: حكومت موقت گئچينهجك: امرار معاش، گذران زندگي گئدهرگي: ناپايا، رفتني گئديش: روند گؤرتوگه: ساختار، فرم، زيربنا، طرح گؤركم: ظاهر، نما گؤركملي: خوش منظر گؤرمهميش: نديد بديد گؤرمهميش: نديد بديد گؤرهجك: سرنوشت گؤرو: وظيفه گؤروش: بينش، نقطه نظر گؤروش: ديدار گؤرونتو: پديده، فنومن گئري: عقب گؤزدهن دوشموش: مغضوب، دلآزار گؤزلهمك: مواظب بودن، هادير اولماق، ايرهليگ اولماق گؤزلهيين: مواظ باشيد گؤزلوك: عينك گؤزهللمه: توصيف، مدح گؤستريش: نمايش گئن: ائنلي، گشاد گئنئل: عمومي گؤندهرن: فرستنده گئنيش: وسيع،پهناور گؤوده: بدن گؤيهرتي: سبزي گؤيهرچين: كبوتر گؤيوش: سبزه، آدم چشم زاغي گئييم: پوشاك، لباس گديك: گردنه گرچك: حقيقت گردهك: حجله گرگين: بحران گرهك: بايد، لازم، نياز، واجب، بايسته گرهكلي: لازم گزهگن: سياح، سياره، توريست گزينتي: سياحت گلهجك: آينده گلهجهيي: سال آينده گلهنك: دب، رسم، تكنولوژي گلير: درآمد گليشمه: شكل گيري، تبلور، روند گلين: عروس گمي: كشتي گميرگهن: جونده گهميرچك: غضروف گهييش: مشورت گهييشمهك: مشورت كردن گهييشمهن: مشاور، رايزن گوپون: پتك سنگين گوجورهمه: تجاوز به عنف گوداز: لو گودازا وئرمك: به باد دادن گودكچو: نگهبان، ديدهبان گورنج: افتخار، اعتماد گوزگو: آينه گوزلوك: پاييزه گوكسل: آسماني گولمهجه: لطيفه، جوك گولهش: كشتي گولهشمهك: كشتي گرفتن، زور آزمايي كردن گولهگن: خندهرو گولونج: مضحك، آدم مسخره گون آشيري: يك روز در ميان گون آيدين: روز بخير گونئي: جنوب گوندم: برنامه كار روزانه گونه باخان: آفتاب گردان گووشهين: نشخوار كننده گووهنجه: كفالت، تضمين مالي گووهنمك: افتخار كردن، باليدن گيدي: پست، رذل، بياعتبار گيرده، ديغيلماز، توپپاخ: مدور، گرد گيريش: ورود گيرينج: به تنگ آوردن، ذله كردن، بيزار كردن
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:0 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
شئه: شبنم، نم، رطوبت شاپالاق: سيلي، چك شاخلوو: تابنده، سوزان شانلي: ذي شان، عظيم، محترم شلاله: آبشار شله: بار، كوله شنه: چهار شاخ شو: اين شوملاماق: خارلاماق شونقار: مرغ شكاري، عقاب شووهرهك: باريك اندام شيشمان: چاق، تنومند شيغيجي طياره: هواپيماي شكاري شيغيجي: شكاري شيللاق: سونجوق، جفتك ضيا: ايشيق فيرتينا: توفان، گردباد قئيجاج: مورب، كج قابارماق: شيشمك، غرورلانماق، باد كردن، مغرور شدن قاباريق: ور آمده، قلمبه، برجسته قاباقجيل: پيشرو مترقي قابان: گراز قاپاز: سركوفت قاپاق: درپوش قاپالي: بسته قاتي: شديد، دوآتشه قاچار: دونده، حيوان دونده قاچارغي: فراري، غير قابل اعتماد قاچاغان: فراري قاچاي: دونده قاچينيلماز: اجتناب ناپذير قاخينج: باشا چالماق، شماتت، سرزنش، منت قادا: درد و بلا قاداق: بند، قفل قادين: خانيم، خانم قارالتي: سياهي، شبح، سايه قارپيز: هندوانه قارت: سخت، زمخت، زبر، سفت قارتال: عقاب قارسيلن: برف پاك كن ماشين قارشو: قارشي، مقابل قارشيليق: قارشيليق: جواب قارغي: نفرين قارماق: چنگال، قلاب قاريش: وجب قاريشيق: در هم، مخلوط قارين: شكم قازالاق: چكاوك قازان: ديگ قازانج: سود، درآمد قازما: كلنگ قازينتي: حفريات قاسيرغا: توفان قاسيق: شرمگاه قاش: ابرو قافلان: پلنگ قالاباليق: شلوغ، پر هياهو قالارغي: جاويد، پايدار، ماندگار قالاق: پشته قالخان: سپر قالديراج: اهرم، جرثقيل قالديرماق: قووزاماق، ديكلتمك، بلند كردن، بالا آوردن قاليجي: وامانده، پسرو قالين: ضخيم قامچي: شللاق قانات: بال قانچيل: خونمردگي قاندال: زنجير قانديريجي: جواب قانعكننده قانشار: روبرو، مقابل قانقال: كنگر قانيق: سيراب، ... قاهمار: آرخا، پشت قاوون: خربزه قايدا: قاعده قايريلي: مصنوعي، ساختگي، جعلي قايغي: فكر، اندوه، غم، تعصب قايناق: منبع قايناقچي: جوشكار قرهقئييد: شومي، بد يمني قزئت: روزنامه قنيم: دوشمن قوْپوز: ساز، ساز آشيقها قوْپوق: كنده شده قوتسال: مقدس قوتلو: مبارك قوْتور: گر قوْجامان: بزرگ، سترگ، كهنسال قوْخو: بو، رايحه قوْخوموش: گنديده قودورغان: سرمست، هار شده قودوز: هار قوْر: اخگر، گر قوْراجاناق: شراره قورال: قاعده، قانون قوران: معمار قورتولوش: آزادي، رهايي قورتوم: ايچيم، جرعه قوْرخاق: ترسو قوْرخماز: نترس، شجاع قوْرخو: خوف قوْرخونج: وحشتناك قورشاييجي: معاون جرم، تحريك كننده، وسوسه كننده قوْرقچو: محافظ مرتع قورقو: توطئه قورقوشوم، قوروشوم: سرب قوروجو: بنيانگذار قوْروجو: پاسدار، محافظ قورولتاي: نشست، سمينار، كنگره قورولو: مؤسسه، بنياد قورولوش: تركيب، تشكيلات، بنياد، نهاد، فرمول در شيمي قوروليق: خشكي قوْروم: دوده قوروم: سازمان قوْروماق: حفاظت كردن قوروماق: خشك شدن قوزئي: شمال قوزغون: كركس قوسونتو: موادي كه در استفراغ كردن از معده بيرون ريخته ميشود قوْشانماق: محاصره شدن قوشقوْوان: مترسك قوْشون: لشكر قوْل: امضا قول: بنده قولاچ: مقدار فاصله دست تا آرنج قوْلتوق: بغل، زير بغل قوْلچاق: عروسك قولدور باسان: دزد افكن قولون: كره اسب قوموج: دنبالچه، آخرين مهره ستون فقرات قوْناق: مهمان قوْنشولوق: همسايگي، مجاورت قوْنو: موضوع قوْنوشوق: بحث، مصاحبه قوْهوملوق: خويشي، فاميلي قوْواق: تبريزي، سپيدار قوْوالاق: مطرود، رانده شده قوْوشوق، قوْوشاق: محل تلاقي، تقاطع قوْووشماق: پيوستن قوياق: وادي قويتو: جاي خلوت قويروق: دم، دنبه قيدالانماق: قيراق: لبه، كناره قيرپيم: آن قيرقين: قتل عام، كشتار، ايپدمي قيرمانج: تازيانه قيروْو: شبنم برفي قيريجي اوچاق: هواپيماي بمب افكن قيريجي سلاح: اسلحه كشتار جمعي قيريجي: كشنده، نابودگر قيريق: بريده، پاره شده قيزارتما: سرخ كردني قيزارتي: سرخي، قيزبوغان: مارمولك قيزغين: شائق، دوآتشه، افراطي، نترس قيزغين: يانار قيسسا: كوتاه قيسقانج: فشارنده، مايه عذاب، پرس، منگنه، گيره قيسناماق: بهتنگ آوردن، واداركردن قيسير: سترون، نازا، اجاق كور قيشقيريق: دادوبيداد، قشقرق قيقانج: حسود، خسيس قيلاووز: رهنما قيليغ: قلق قيلينج: شمشير قيه: صخره، سنگ قيها: قيوريم: فرفري، مجعد
موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:0 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
سئچگي: انتخابات، Seçgi
سئچگين: ممتاز، Seçgin سئچيم: انتخاب، Seçim سؤز: لغت، Söz سؤزجوگ: لغت، واژه، Sözcük سئزديرمهك: Sezdirmək سؤزلوك: لغتنامه، Sözlük سؤزمن: سخنگو، Sözmən سؤزه باخان: حرف شنو، Sözə baxan سؤزو گئچن: ذي نفوذ، محترم، Sözü geçən سؤنوك: خاموش، Sönük سئودا: عشق، Sevda سئوگي: محبت، عشق، Sevgi سئوگيلي: محبوب، سوگلي، Sevgili سئومك: دوشت داشتن، عشق ورزيدن، Sevmək سئويملي: عشقورزيدني، دوستداشتني، Sevimli سئوينج: شادي، مهر ، Sevinc سؤي: سخن، شعر، Söy سؤيچو: شاعر، Söyçü سئيرهك: كم پشت، Seyrək سؤيكنمك: تكيه دادن، Söykənmək سؤيلهنتي: شايعه، Söylənti سؤيلهنجه: مقال، گفتار، Söyləncə سؤيمك: فحش و ناسزل گفتن، Söymək ساپاق: دسته، Sapaq ساتديق: فروشي، Satdıq ساتقين: خودفروخته، Satqın ساتيجي: فروشنده، Satıcı ساتيريك: انتقادي، Satırık ساچاق: شعاع، دستهاي از نور، Saçaq ساخسي: سفال، Saxsı ساخلاج: ترمز، Saxlac ساخلاييجي: بازدارنده، مانع، Saxlayici ساخلوْو: پادگان، Saxlov ساراي: كاخ، Saray سارساق: متزلزل، رعشهاي، نحيف، Sarsaq سارسيلماق: به لرزه در آمدن، به ستوه آمدن، افتادن، متزلزل شدن، پراكنده شدن، Sarsılmaq سارسينتي: تزلزل، بيثباتي، Sarsıntı سارسينتي: دهشتلي، تيترهييجي، Sarsıntı سارغي: پانسمان، Sarğı سارماشيق: نيلوفر وحشي، Sarmaşıq ساريق: عمامه، دستار، Sarıq ساغ: سمت راست، Sağ ساغلام: تندرست، سالم، Sağlam ساغين: چئكين، اؤزونو ساخلا، مواظب باش، Sağın ساغين: دوشا، Sağın ساققال: ريش، Saqqal سالخيم: خوشۀ انگور، Salxım سالديري: هجوم، Saldırı سالديريجي: مهاجم، حمله كننده، Saldırıcı ساللاق، سالخاق، سالخوو: آويزان، Sallaq, Salxaq, Salxov سانماق: Sanmaq ساو: پيام، خبر و وحي، Sav ساواش: جنگ، Savaş ساوجي: پيامبر، پيامآور، رسول، Savcı ساي: شماره، Say ساياج: كنتور، Sayac سايخاش: خلوت، Sayxaş سايغي: حرمت، سپاس ، Sayğı سايغين، سايين: محترم، عاليجناب، Sayğın, Sayın ساييش: حساب، محاسبه، Sayış ساييلماز: بيشمار، Sayılmaz ساييلي: معدود، انگشت شمار، Sayılı سرت: سفت، سخت، Sərt سرگي: نمايشگاه، Sərgi سرين: خنك، Sərin سزگي: حدس، Səzgi سسلي: صدادار، باصدا، Səsli سسلي: مصوت، Səsli سكمهك: خراميدن، Səkmək سكيل: اسب پا سفيد، Səkil سميز: چاق، فربه، Səmiz سنهك: كوزه، Sənək سهم: ترس، Səhm سهوسك: ياوهگو، ژاژخاي، احمق، Səvsək سهيرينتي: ارتعاش، Səyrinti سوباي: مجرد، Subay سوت امهر: شير خواره، Süt əmər سوتول: شيري، نورس، گندم شيري نيم پز، Sütül سوچ: گناه، جرم، Süç سوچول: هيدروفيل، Suçul سوْرغو: سؤال، Sorğu سورغوچو: مفتش، بازپرس، Sorğuçu سورگون: Sürgün تبعيدي سوْرماق: سوْروشماق، Sormaq سورمهك: داوام وئرمك، ادامه دادن، راندن، Sürmək سورمورگه: مستعمره، Sümürgə سورهج: پروسه، Sürəc سورو: رمه، Suru سوْروجو: پرسش گر، كارآگاه، Sorucu سوروجو: راننده، شوفر، Sürücü سورونتو: خزيدن، دوام داشتن، Sürüntü سورونگهن: خزنده، Sürüngən سوزگج: صافي، فيلتر، Süzgəc سوزگون: طناز، داراي چشمان خمار، لاغر، Süzgün سوسدوروجو: صداخفهكن، Susdurucu سوسلهنمك: ساكت شدن، خفه شدن، Suslənmək سوسماق: ساكت شدن، Susmaq سوسوز: تشنه، عطشان، Susuz سوسوق: ساكت، صامت، Susuq سوقيزديران: آبگرمكن، Suqızdıran سوْل: چپ، Sol سوْلار: فصل پاييز، Solar سوْلغون: پژمرده، بيطراوت، Solğun سوْلماز: هميشه شاداب، Solmaz سولو: آبدار، Sulu سولوق: آبگير، باتلاق، Suluq سوم: ساكت، مات، Sum سومورغاچي: استعمارگر، Somurğaçı سوْن: آخر، پايان، Son سوْنرا: سپس، بعد، Sonra سوْنسوز: ابتر، اجاق كور، Sonsuz سونگو: نيزه، Süngü سوْنوج: نتيجه، Sonuc سوْي آد: نام خانوادگي، Soy ad سوْي: نژاد، Soy سوْيچولوق: نژاد پرستي، Soyçuluq سوْيداش: همنژاد، Soydaş سوْيغون: غارت، Soyğun سوْيغونچو: راهزن، غارتگر، Soyğunçu سوْيوق: سرد، Soyuq سيجاق: گرم، Sıcaq سيچراماق: پريدن از روي مانع به طور ناگهاني، Siçramaq سيخمه: حجم يك مشت، Sixmə سيخينتي: دلتنگي، فشار، فشار سياسي، Sixinti سيرتيغ: پررو، Sirtiğ سيرتيق: پررو،سيتال، Sıtal سيرداش: همراز، Sırdaş سيرغا: گوشواره، Sırğa سيرناق: سم، Səhm سيريمسهمك: آبكشيدن و پلاسيدن ميوهجات سيزيلتي: ناله سيزيلتي: ناله، حزن سيغال: سيغيرچين: پرستو سيغيناجاق: پناهگاه سيغينماق: پناه بردن سيگيرمه: پلك سيلاماق: پاسخ گفتن، جواب دادن سيلديريم: ي سيلگي: پاككن سيلهجك: دستماق سيناق: امتحان، آزمايش سينماز: نشكن سينير: مرز، حد سينيق: شكسته سينيقچي: شكسته بند موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:59 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
دؤردم: چهار نعل، Dördəm
دؤزوم: صبر ، شكيب، Dözüm دؤشهنهكلي: مفروش، Döşənəklı دؤنرگه: چرخ، فلك، دوران، روزگار، Dönərgə دؤنگه: پيچ (راه)، Döngə دؤنهر: دوره، روزگار، Dönər دؤنوم: سرپيچ، خم كوچه، Dönüm دئوريم: انقلاب، Devrim دؤيه نك: پينه دست، مرتع فقير از علوفه (مرتعي كه بر اثر چراي دامها علوفهاي در آن نمانده باش)، Döyənək دؤيوش: جنگ، زدوخورد، Döyüş دؤيوشچو: مبارز، Döyüşçü دؤيوشداش: همرزم، Döyüşdaş دؤيونتو: ضربان، هيجان، تپش، Döyüntü دابان: پاشنه، Daban دادلدالانماق: پناه گرفتن، مخفي شدن، Daldalanmaq دادلي: شيرين، بامزه، Dadlı داراق: شانه، Daraq دارتماق: آسياب كردن، Dartmaq دارتيش: تشنج، Dartış داريسقال: دار يئر، تنگنا، Darısqal داريشليق: تنگا، Darışlıq داز: كچل، Daz دازالاق: كچل، طاس، Dazlamaq داشقين: لبريز، Daşqın داشليق: سنگلاخ، Daşlıq داشينار مال: مال منقول، Daşınar mal داشينماز مال: مال غير منقول، Daşınmaz mal داغارجيق: انبان، تغار كوچك، Dağarcıq داغليق: كوهستاني، Dağlıq داغيدان: ناشر، Dağıdan داغينيق: پراكنده، به هم ريخته، Dağılıq دالاق: طحال، Dalaq دالدا: خفا، Dalda دالغا: موج، Dalğa دالغالانماق: موجي شدن، متلاطم شدن، Dalğalanmaq دالغين: مواج، متلاطم، Dalğın دالماق: به فكر فرو رفتن، فرو رفتن، Dalmaq دامار: رگ، Damar دامارجا: خيردا دامار، مويرگ، Damarca دامغا: مهر، Damğa دان: سپيده، صبح، Dan دانيشمان: سخنران و گوينده راديويي، Danışman داورانيش: رفتار، حركات و سكنات، Davranış دايانات: مقاومت، پايداري، Dayanat داياناراق: با استناد، استنادا به، Dayanaraq داياناق: پايگاه، Dayanaq دب: عنعنه، فرهنگ، رسومات، Dəb درگي: مجله، Dərgi درنك: انجمن، Dərnək درين: عميق، Dərin دگهنك: چوب دستي بزرگ براي نزاع، Dəgənək دگيشيك: عوضي، بدل، Dəgişik دگيشيلمهز: ثابت، لايتغير، Dəgişilməz دليسوْو: ديوانهوار، همانند ديوانه، Dəlisov دليقانلي: شجاع، نترس مجنون، ديوانه، Dəliqanlı دليك: سوراخ، Dəlik دليليك: ديوانگي، Dəlilik دمير يول: راه آهن، Dəmir yol دمير: آهن، Dəmir دميرچي: آهنگر، Dəmirçi دن: توخوم، غله، Dən دنيز: دريا، Dəniz دهرينتي: محصول چيده شده، Dərinti دهويكمك: با تعجب به اطراف نگاه كردن مثلا در جايي كه آدم غريب باشد، Dəvikmək دهييرمان: آسياب، Dəyirman دوتساق: زندان، Dutsaq دوراغان: ثابت، Durağan دوراق: ايستگاه، Duraq دورسون: جاويد، Dursun دورمج: ساندويج، Dürməc دورو: زلال، رقيق، Duru دوروش: هيكل، ريخت، مقاومت، Duruş دوروم: پايداري، شرايط، وضعيت، غلظت در مايعات، Durum دوز بيلمهيهن: نمك نشناس، Duz bilmiyən دوزگون: صديق، Düzgün دوزلاق: نمكزار، Duzlaq دوشگون: ضعيف، رنجور، بيمار، Düşgün دوشمه: سقوط، Düşmə دوشوك: بيحال، نارس، بجه سقط شده، Düşük دوشونجه: انديشه، فكر، ايده، Düşüncə دوشونمه: فهم، شعور، Düşünmə دوْغا: طبيعت، Doğa دوْغال: طبيعي، Doğal دوْغاناق: چنبر، Doğanaq دوْغراما: تيليت آبدوغ، Doğrama دوْغرو: راست، Doğru دوْغرولماق: داوطلب شدن، بلند شدن، پيشقدم شدن، Doğrulmaq دوْغو: مشرق، Doğu دوْغوم: تولد، Doğum دوْلار: فصل تابستان، Dolar دوْلاشماق: پيچيدن، Dolaşmaq دوْلاق: پاتابه، Dolaq دوْلايي: راه پر پيچ و خم، Dolayı دومان: مه غليظ، Duman دوْناتماق: Donatmaq دوْنار: فصل زمستان، Donar دوْندورما: بستني، Dondurma دوْندوروجو: فريزر، Dondurucu دونهن: ديروز، Dünən دوْنوق: منجمد، يخ بسته، Donuq دوواق: درپوش، ساتر، Duvaq دويغو: حس، Duyğu دوْيماز: سيري ناپذير، Doymaz دويماق: حس كردن، Duymaq دويولماق: حس شدن، Duyulmaq دويون: عقد، گره، Düyün ديدرگين: آواره و سرگردان، جدا افتاده، Didərgin ديرچهليش: ترقي، رشد، Dirçəliş ديرليك: زندگي، طرز زندگي، Dirlik ديرميق: شنكش، Dirmiq ديرناق: {مج} پرانتز، Dırnaq ديرهك: ستون، Dirək ديرهنمك: دايانماق، ايستادن، مقاومت كردن، Dirənmək ديز: زانو، Diz ديزگين: افسار، Dizgin ديشاري: بيرون، خارج، Dışar ديشره: ائشيك، Dişrə ديك: عمود، Dik ديكئي: عمودي، Dikey ديلداش: همزبان، Dıldaş ديلمانج: مترجم، Dılmanc ديلهك: آرزو، Dilək ديلهنچي: سائل، گدا، Dilənçi ديليم: قاچ، Dilim دينداش: همدين، Dındaş ديندهن دؤنموش: مرتد، Dindən dönmüş دينلهمك: گوش دادن، شنيدن، Dinləmək دينلهيهن، دينلهييجي: شنونده راديويي، Dinləyən, Dinləyici دييشمهك: عوض كردن، Dəyişmək رحمتليك: مرحوم، Rəhmətliı زارافات: مزاح، شوخي لطيف، Zarafat زنگين: غني، Zəngin زوققوْو: مازي، خيلي ترش، Zoqqov زومار: آذوقه، آذوقه زمستاني، Zumar زيروه: قله، ستيغ، چكاد، شاواغ، Zirvə زينه: باريكه آب، Zinə ساوالان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:58 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
جالاق: پيوند بوته، جالقاق، Calaq جايناق: چنگال حيوانات شكاري، Caynaq جب: شكاف، Cəb الجك: دستكش، Əlcək جمدك: لاشه حيوان، Cəmdək جوجهرمك: رستن، جوانه زدن، Cücərmək جوْشغون: توفنده، غرنده، جوشان، جوشنده، Coşğun جيدا: نيزه، Cida جيدير: اسب دواني، مسابقه و ميدان سواركاري، Cidir جيريق: شكاف، پارچه پاره شده، Ciriq جيغير: كوره راه، Ciğir جيلاز: آدم بلند و باريك، Cilaz جيلخا: ناب، خالص، Cilxa جينلي: عصبي، ديوانه، جن زده، Cınlı چؤپه گولن: هرزه خند، Çöpə gülən چؤرهكلي: اهل احسان، سخي، Çörəklı چؤزوم: راه حل، Çözüm چئشيدلي: مختلف، Çeşidlı چؤكهك: زمين گود، Çökək چؤكونتو: تهمانده، رسوب، Çöküktü چؤل: بيابان، Çöl چؤلمهك: ديزي، Çölmək چئوره: اطراف، Çevrə چئوريلي: معكوس، Çevrilı چئويرهن: مترجم، Çevirən چئييت: پنبه دانه، Çeyit چاپاجاق: تبر قصابي، Çapacaq چاپماق: حككردن، Çapmaq چاپيلميش: حك شده، Çapılmış چاتداق: شكاف، جرز، Çatdaq چاتي: طناب، Çatı چاتيشمازليق: كمبود، Çatışmazlıq چاخير: باده، شراب، Çaxır چاشديرماق: متحير كردن، Çaşdırmaq چاشقين: متحير، Çaşqın چاشماق: متحير شدن، Çaşmaq چاغ: زمان، Çağ چاغداش: معاصر، Çağdaş چاغقاچ: ساعت، Çağqaç چاغلايان: آب خروشنده، Çağlayan چاققال: شغال، Çaqqal چالارلي: جذاب، Çalarlı چالاغان: شهباز، قوش، Çalağan چالخانتي: بلوا، آشوب، تشنج، Çalxantı چاليش: چالش، تلاش، Çalış چاليشقان: كوشا، فعال، ساعي، Çalışqan چامور: گل، پالچيق، زيغ، Çamur چاناق: پيمانه، Çanaq چانتا: كيف، Çanta چانقيل: نخاله، توده سنگهاي خردشده، Çanqıl چايلاق: رودخانه، كنارهها و آبگيرهاي بستر رودخانه، Çaylaq چتين: مشكل، Çətin چكي: وزن، Çəki چكيم: جاذبه، كشش، توان، نيروي جاذبه، Çəkim چكيملي: جادب، جذاب، پر توان، Çəkimlı چليملي: خوشاندام، خوش تيپ، Çəlimlı چنلي: مه آلود، Çənlı چهكينيش: دوري، احتياط، Çəkiniş چوپور: آبلهرو، Çopur چوخلوق: اكثريت، Çoxluq چوخور: گودال، Çoxur چوروك: پوسيده، Çürük چوْغول: نمام، Çoğul چيبان: دمل، Çıban چيپلاق: لخت و برهنه، Çılpaq چيخار: لياقت، استعداد، Çıxar چيخيش: خروج، Çıxış چيرپيش: مشاجره، زدوخورد، Çirpiş چيرپينتي: ضربان قلب، تپش، هيجان، Çirpintı چيركين: زشت، Çirkin چيسگين: مئه آلود، Çisgin چيغيرتي: فرياد، داد، Çığırtı چيلپاق: لخت، عريان، Çılpaq چيلغين: ديوانه، Çılğın؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چيلقين: آيدين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چيمچهشمهك: مشمئز شدن، Çimçəşmək چيوي: ميخ، Çıvı چيي: خام، نپخته، Çiy چييهلك: توت فرنگي، Çiyələk خوْسانلانماق: پيچ پيچ كردن، Xosanlanmaq خوْن: خونچا، Xon, Xonça خوْناخا: ميزبان، Xonaxa خير: بوستان، Xır خيرتدهك: گلو، ناي، Xirtdək خيرمن دؤين: ماشين خرمنكوب، Xirmən döyən |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:57 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
تؤرهن: مراسيم، Törən
تؤشگومهك: نفس نفس زدن، Töşgümək تؤكونتو: چيزي كه ريخته شده باشد، مثل ريز مانده ها از قيچي كردن لباس، Töküntü تاپچاق: آدرس، Tapçaq تاپماجا: معما، Tapmaca تاپينتي: مكشوفه، كشفيات، Tapıntı تاپينتيلار: كشفيات، Tapıntılar تاخماق: سانجماق: فرو كردن، Taxmaq تارلا: مزرعه، Tarla تاققير: لخت و سخت، Taqqır تالان: غارت، Talan تانري: الله، Tanrı تانسيق: شاهد، Tansıq تانيت: Tanıt تانيش: آشنا، Tanış تانيق: شاهد، شاهد مثال، Tanıq تاي: لنگه، Tay تپهجك: درپوش شيشه و كوزه، Təpəcək ترپهنيش: حركات و سكنات، Tərpənış ترپهنيش: حركت، خيزش، Tərpənış ترلان: عقاب، شاهين، Tərlan ترلهمك: عرق كردن، Tərləmək تزمك: رميدن، در رفتن، Təzmək تزهك: تپاله، Təzək تلهسمك: عجله كردن، Tələsmək تلهسيك: شتابزده، Tələsık تمل: بنياد، Təməl تمهلچي: بنيادگرا، Təməlçı توْپال: لنگ، Topal توْپپوز: چماق، گرد و مدور، گرز، Toppuz توْپلانتي: گرد همايي، تجمع، كنگره، Toplantı توْپلاييجي، توْپلايان: مؤلف، Toplayıcı, Toplayan توْپلوم: اجتماع، جامعه، Toplum توْپلومسال: اجتماعي، Toplumsal توْپوق: مچ پا، Topuq توتغاج: گيرنده راديويي، Tutğaç توتغاچ: گيره، دستيك، توتقال، Tutğaç توتقون: اسير، رنگ مات، گرفتار، دلگير، Tutğun توتك: ني لبك، Tütək توتماجا: جنون ادواري، صرع، Tutmaca توتوشدورما: مقايسه، Tutuşdurma توتوق: گرفته، گرفتار، بازداشتي، Tutuq توتوم: گنجايش، حجم، ظرفيت، Tutum توتون: دود، Tütün توْخ: سير، Tox توْخوجو: بافنده، Toxucu توْخونولماز: مصون، Toxunulmaz توْخونولمازليق: مصونيت، Toxunulmazlıq توركجه: به زبان تركي، Türkcə توْزاق: دام، تله، تپيگ، Tozaq توْزانقي: غبارگونه، Tozanqı توشلاشماق: توش گلمك، راست گلمك، روبرو شدن، مواجه شذن، Tuşlaşmaq توْققوشماق: تصادف كردن، به هم برخوردن، Toqquşmaq توكنمز: تمام نشدني، ماندگار، Tükənməz توكوندوروك: چغندر، Tokunduruk توماچ: پوست بز دباغي شده، Tumaç تومانچاق: بدون شلوار، Tumançaq تومماق: مات قالماق، مات و مبهوت ماندن، Tummaq توْنقال: تل هيزم كه آتش ميزنند، Tonqal تيكمك: دوختن، ساختن، دام تيكمك، Tıkmək تيكيجي: ماشين دوخت، خياط، Tıkıcı تيكيش: دوخت، Tıkış تيكينتي: بنا، ساختمان، Tıkıntı تين: گوشه، تيم، Tın تييه: تيغ، Tiyə ساوالان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:57 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
بئجهرمك: پرورش دادن، بار آوردن، Becərmək بئزيكمهك: بيزار شدن، منفور شدن، Bezikmək بئشيك: مهد، ننو، Beşık بؤلگه: منطقه، بخش، Bölgə بؤلوك – بؤلوك: قطعه به قطعه، تكه تكه Bölük - Bölük بؤلوم: بخش فصل، دايره، دپارتمان، Bölüm بؤيوتمه: تعظيم، تعجيل، Böyütmə بؤيوك: بزرگ، Böyük باتي: مغرب، Batı باتيش: غروب، Batış باجاريق: هنر، توانايي، Bacarıq باخان: وزير، Baxan باخانليق: وزارت، Baxanlıq باخيجي: تماشاگر، فالبين، Baxıcı باخيش: طرز نگاه، Baxış باداق: بند، پالهنگ، Badaq باريش: سازش، صلح، Barış باريشان: صلح كننده، Barışan باريشچي: صلح طلب، Barışçı باريشماز: سازش ناپذير، Barışmaz بارينديرماق: مكفي كردن، بي نياز كردن، تامين كردن، فايده رساندن، Barındırmaq بارينماق: فايده بردن، مستفيض شدن، Barınmaq باسديريق: شلوغ، ازدحام، Basdırıq باسغين: تجاوز، اشغال نظامي، هجوم، Basğın باسقي: فشار، فشار نظامي، Basqı باسماق: طبع، چاپ، Basmaq باسيلي: اشغالشده، Basılı باسيم: مطبوعات، Basım باشا دوشمهك: فهميدن، متوجه شدن، آگاه شدن Başa düşmək باشاري: مهارت، اوستاليق، موفقيت، Başarı باشاق: خوشه، Başaq باشقا: ديگر، Başqa باشقان: رئيس، Başqan باشكند: پايتخت، Başkənd باشلانقيچ: سرآغاز، Başlanqıç باشليق: شيربها، Başlıq باشماقجي: كفاش، Başmaqçı باغلام: علاقه، پيوند، اتصال، Bağlam باغلاييجي: حلقۀ واسط، رابط، Bağlayıcı باغيرتي: فرياد، Bağırtı باليقچين: مرغ سقا، Balıqçın باها: گران، Baha باهاجيل: گرانفروش، Bahacıl باهادير: بهادر، Bahadır باهاليق: گراني، قحطي، Bahalıq بايراق: پرچم، Bayraq بايير: بيابان، Bayır ببك: مردمك چشم، گؤزون عدسيسي، Bəbək بري: به سمت آينده، به اين سو، Bərı بسلهمك: تربيت كردن، Bəsləmək بكلهمهك: انتظار كشيدن، Bəkləmək بلله: ساندويچ، Bəllə بنزر: شبيه، Bənzər بنزهييش: شباهت، Bənzəyiş بنهك: خال، Bənək بنيز: صورت، Bəniz بوتون: تماما، كامل، Bütün بوخاق: غبغب، Buxaq بورقي: مته، Burqı بوركو: هواي غبار آلود يا شرجي، خفه، هواي گرفته، Burku بورماج: حيوان اخته شده، Burmac بوروق: اخته، پيچ كوچه، از زيركار در برو، Buruq بوْز: خاكستري، Boz بوز: يخ، Buz بوزدم: مقعد، Büzdəm بوزلاج: يخچال، Buzlac بوزلاق: سرزمين يخبندان، Buzlaq بوزمهجه: مچاله، Büzləcə بوْشانميش: زن مطلقه، Boşanmış بوغ: سيبيل، Büğ بوْغاز: تنگه دريايي، Boğaz بوْغاناق: توفان، گردباد، Boğanaq بوْغوجو گاز: گاز خفهكننده، Boğucu qaz بوْغوجو: خفه كن، Boğucu بوْغونتو: اختناق، خفقان، خفگي، Boğuntu بوكوم: بسته، Büküm بولاشديريجي: مسري، واگير، Bulaşdırıcı بولانيق: آلوده، كدر، آب گل آلود، Bulanıq بوْللوق: فراواني، Bolluq بولماجا: جدول كلمات متقاطع، Bulmaca بولماق: تاپماق،يئتيشمك، پيدا كردن، رسيدن، Bulmaq بولود: ابر، Bulud بونجاق: سند، Buncağ بوْي بويلاماق: تعريف كردن، Boy boylamaq بوْي: داستان، تعريف، Boy بوْي: قد و قامت، اندام، درازي، Boy بوياق: رنگ، Boyaq بويالي: رنگي، داراي رنگ، Boyalı بويروق، بويوروق: دستور، امر، فرمان، Buyruq, Buyuruq بوينوز: شاخ، Buynuz بوْيوندوروق: يوغ، Boyunduruq بيتگي: رستني، نبات، Bitgı بيتهري: فناپذير، تمام شدني، Bitərı بيتيرمك: به پايان رساندن، Bitirmək بيجهك: حشره، هر جاندار كوچك، Bicək بيجهلك: ناقلا، بچه شيطان، حرامزاده، Bicələk بيچي: برش، Biçı بيچين: درو، Biçin بير اربه: همطراز، برابر، Bir ərbə بير يانلي: يك طرفه، Bir yanlı بيرلشيم: اتحاد، Birləşim بيرليك: اتحاد، Birlik بيرووز: امانت، Biro بيرينجي: اولين، Birincı بيزلهنقوش: سوك، Bizlənquş بيلديرن، بيلديريجي: گزارشگر، مخبر، Bigdiricı, Bildirən بيلديري: اعلان، Bildirı بيلديريش: اطلاعيه، Bildiriş بيلگي: علم و دانش، Bilgı بيلگين: عالم، دانشمند، Bilgin بيلهرهك: آگاهانه، عامدا، Bilərək بيلوْو: فسان، Bılov بيليجي: فهيم، داننده،Bilicı بيليك: دانستني، علم، Bilik بيليميوردو: دانشگاه، Bilimyurdu بيلينمهز: نامعلوم، مجهول، Bilinməz بينؤوره: اساس، يايه، Binövrə پاپريز: سيگار، سيگارت، Paprız پاخير: زنگ آهن، قهوهاي رنگ، Paxır پارانقي: تركش، Paranqı پارتلاييجي: منفجر شونده، Partlayıcı پاريلتي: درخشش، Parıltı پالتار يويان: ماشين لباسشويي، Paltar yuyan پالتار: لباس، Paltar پانبيق: پنبه، Panbıq پتهكچي: زنبوردار، Pətəkçı پرپي: شفا، شفا بخشي، Pərpı پلمه: دومان، هواي شرجي، مئه، Pəlmə پوْرسوق: نوعي سمور، Porsuq پوْزغون: داغون، از هم پاشيده، Pozğun پوْزما: ابطال، فسخ، Pozma پوْزوق: ابطال شده، به هم ريخته، پريشان، Pozuq پيتيک: کيتاب، Pitik پيرتلاشيق: كلاف سردر گم، Pirtlaşiq پينار: بولاغ، چشمه آب، Pinar پينتي: تن لش، شلخته، بيسليقه، ساوالان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:56 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
اؤپگه: شش، ريه، Öpgə اؤترگي: گذرا، Ötərgı اؤتري: گذرا، Ötərı اؤتگون، اؤتگم: نافذ، سخن دقيق و با نفوذ، Ötgun اؤتمك:گذشتن، رد شدن، Ötmək اؤته: گذشته، Ötə اؤتهك: تاريخ، Ötək اؤتهن ايل: سال گذشته اؤج: انتقام، Öc اؤد: كيسه صفرا، زهره، Öd اؤدلك: ترسو، بزدل،Ödlək اؤدهمه: پرداخت، Ödəmə اؤدهنك: وجهپرداختي، Ödənək اؤدهنيلمز: جبران ناپذير، Ödəniləz اؤدهو: پرداخت، تكليف، Ödəv اؤدونج: بورج، وام، قرض، Ödunc اؤرپك: پوشش، Örpək ائرته: زود هنگام، Ertə اؤرتو، اؤرتوگ: حجاب، پوشش، Örtug اؤرگنجكلي: معتاد، عادت كرده، Örgəncəklı اؤرنك: اُسوه، الگو، مثال، نمونه، Örnək اؤروش: حيطه، Öruş اؤزگور: آزاد، مستقل، Özgur اؤزلوك: خوديت، Özluk اؤزهك: لب، مغز هر چيزي، Özək اؤزهك: مركز اؤزهل: مخصوص، ويژه، Özəl اؤزهلجه: بويژه، Özəlcə اؤزهلليكله: خصوصا، Özəllıklə اؤسگورهك: سرفه، Ösgurək ائشهنك: كاويدن، Eşənək اؤفكه: خشم، عصبانيت، Öfkə اؤگئي: ناتني، Ögey اؤگسوز: يتيم، بيسرپرست، Ögsuz اؤلچهك: مقياس، متراژ، Ölçək اؤلچو: اندازه، مقياس، Ölçu ائلچي: سفير، خواستگار، Elçı اؤلكه: كشور، سرزمين، Ölkə اؤلگون: مردني، بيحال، Ölgun اؤلن: متوفي، Ölən اؤلومجول: مردني، Ölumcül ائمهجي: كارگر افتخاري، امدادگر، Eməcı اؤن سؤز: مقدمه، باشلانجيغ، Önsöz اؤن: جلو، پيش، قبل، Ön اؤنجه: قبلا، Öncə اؤنجول: پيشرو، Öncül اؤندهر: رهبر، پيشوا، Öndər ائنديريم: تخفيف، Endirim اؤنلوك: سينه بند، Önlük اؤنملي: با ارزش، مهم، داراي اهميت، Önəmlı اؤنهري، اؤنهل: پيشنهاد، Önərı, Önəl اؤنهك: پيشوند، Önək ائنيش، اوزو آشاغي: سرازيري، Enış ائوجيك: آلونك، Evcık ائولي: متاهل، Evlı اؤيرهتمن: معلم، استاد، Öyrətmən اؤيرهتيم: آموزش، Öyrətım اؤيرهنجه: تمرين، تعليم، Öyrəncə اؤيرهنجي: شاگرد، Öyrəncı ائيلهم: عمل، Eyləm اؤيمك: Öymək اؤيود: پند، نصيحت، Öyud اؤيونمهك: فخر كردن، تكبر ورزيدن، Öyunmək آبيده: تاريخ بنا، Abıdə ات ازن: چرخ گوشت، Ət əzən اتجه: جوجه پر در نياورده، بيپر و مو، گوشتي، Ətcə اتجيل: گوشتخوار، Ətcil اتليك: گوشتي، پروار، Ətlik آتماجا: كنايه، سخن گوشه دار، Atmaca آتيجي: حلاج، Atıcı آج: گرسنه، Ac آجي باغيرساق: روده دراز، Acı bağirsaq آجي: تلخ، Acı آجيقلي: خشمگين، Acıxlı آجيماق: ترشيدن، ماسيدن، Acımaq آجيمتيل: تلخوش، Acımtıl آجيناجاقلي: درد آور، Acınacaqlı آجينماق: گؤينهمك، سوزش حس كردن، سوختن، Acinmaq آچار: فصل باهار، Açar آچي: زاويه، Açı آچيق اوتوروم: ميز گرد، Açıq oturum آچيليش: افتتاح، Açılış آخار: جاري، روان، مايع، Axar آختاريش: تحقيق، Axtarış آخشام: عصر، Axşam آخيجي: روان، Axıcı آخيش: افول ستاره، جريان آب، Axış آخيم:جريان امور، Axım آخين:جريان تند، Axın آخينتي:جريان، سيلاب، Axıntı آد:نام، اسم، Ad آدا:جزيره، Ada آداخلي:نامزد، نشانلي، Adaxlı آدام اؤلدورهن: قاتل، Adam öldürən
آدديم باشي: قدم به قدم، Addım başı آدديم: گام، قدم، Addım آرابا: ماشين، Araba آراچي: ميانجي، واسطه، Araçı آراشديرما: پژوهش، تحقيق، جستجو، Araşdirma آراشديريجي: محقق، Araşdirıcı آراماق: آختارماق، Aramaq آران: دشت، مقابل كوهستان، Aran اربه: تراز، مبنا، Ərbə آرتيرما: مزايده، Artirma آرتيقلاشا: تصاعدي، Artiqlaşa آرتيم: افزايش، Artım آرتيملي: حاصلخيز، فزاينده، پربركت، Artimlı آرخا: بئل، كورهك، پشت، ظهر، Arxa آرد: پشت، قفا، دال، Ard اردم: شخصيت، مردانگي، Ərdəm آرديجيل: مسلسل، سريال، Ardıcıl آرغين: خسته، Arğın آرقاج: پود، Arqac ارك: آزادي، Ərk اركين: آزاد، Ərkın ارهن: ايگيت، بؤيوك، دلاور، Ərən آري: دورو، خالص، Arı آري: زنبور، Arı آريتما: تصفيه، Aritma آريديجي: تصفيهكننده، پاك كننده، Arıdıcı آريق: لاغر، Arıq اريك: زردآلو، Ərik اريميش: مذاب، Ərimiş آرين: پاك، خالص ، Arın ارينتي: گدازه، Ərintı ارينگج: تنبل، بياراده، Əringəc آرينماق: پالوده شدن، تميز شدن، Arinmaq آزغين: گمراه، Azğın ازگين: لهشده، Əzgin آزليق: اقليت، Azlıq آزمان: متخصص، Azman آزمان: ياشلي، باتجربه، Azman آسقي: آويز، رخت آويز، Asqı آسقيراق: عطسه، Asqıraq أسكي: كهن، قديم، كهنه، قديمي، Əskı اسگيك: پست، ناقص، فرو، Əsgiı آسلاق، ساللاق: آويزان، Aslaq, Sallaq آسلان: شير درنده، Aslan اسمهجه: رعشه، Əsməcə اسنهك: خميازه، Əsnək اسيرگهمهك: دريغ داشتن، منع كردن، مضايقه كردن، Əsirgəmək آسيلي: وابسته، Asılı اسين: نسيم، Əsın آشيري: خاكريز، Aşırı آشيريم كؤرپئ: پل متحرك، Aşırım körpü آشيريم: Aşırım آشينميش: سورتولموش، ساييده شده، Aşınmış آغ دمير: آلومينيم، Ağ dəmir آغاران، آغارتي، آغارانتي: لبنيات، Ağarantı آغارتما: سفيد كاري، گچ كاري، Ağartma آغلاديجي گاز: گاز اشكآور، Ağladıcı qaz آغلار: گريان، Ağlar آغي: زهر، آجي، Ağı آغي: مرثيه، نوحه، Ağı اك: پسوند، Ək اكسيلتمه: مناقصه، Əksiltmə اكين: كشت، زراعت، Əkin اگري، ايري: كج، Əgrı اگلهج: ترمز، Əgləc اگليم: منحني، انحنا، Əglim آل: قيرميزي، Al آلاجاق: طلب، Alacaq آلاو: شعله، Alav آلپ: قهرمان، جنگاور، دلاور، Alp آلتين: قيزيل، طلا، Altın آلقيش: تشويق، دعا، Alqış آليجي: خريدار، Alıcı آليجي: گيرنده، آنتن، Alıcı آليز: مريض، بيمار، Alız آليزليق: بيماري، مريضي، Alızlıq آليش – وئريش: داد و ستد، Alış - veriş آليشقين: معتاد، عادت كرده، Alışqın آليشماق: سوختن، آتش گرفتن، عادت كردن، Alışmaq امجهك: پستان، Əmcək امك: كار، تلاش، زحمت، Əmək امكداش: همكار، Əməkdaş آنديرماق: قانديرماق، فهماندن، Andırmaq انگين: گئنيش، آچيق، آچيق چؤل، وسيع، پهناور، گشاده، Əngin آنلام: معني، Anlam آنلاملي: با معنا، داراي مفهوم، Anlamlı آنلاييش: ذهنيت، تفكر، Anlayış انليك: Əklik آنما: يادواره، يادمان، Anma آنماق: ياد ائتمهك، فهميدن، درك كردن، به ياد آوردن، Anmaq آني: خاطره، Anı آنيت: تنديس يادبود، Anıt آوانقارد: پيشرو، پيش آهنگ، Avanqard اوْباشدان: سحر، نيمه شب، قبل از اذان صبح، Obaşdan اوتانماز: بيشرم، Utanmaz اوْتجول: گياهخوار، Otcul اوْتلاق: چراگاه، Otlaq اوتمك: Utmək اوتمك: آواز خواني، Utmək اوْتوروم: نشست، جلسه، Oturum اوجقار: دور، كنار، با فاصله، Ücqar اوجوز: ارزان، Ücüz اوجوزلوق: ارزاني، Ücüzluq اوچ بوجاغ: مثلث، Üç bucağ اوچار: پرنده، Üçar اوچاق: هواپيما، Üçaq اوچدوران: خلبان، Üçduran اوچغان: خلبان، Üçğan اوچغون: ويرانه، به هم ريخته، Uçğün اوچور: پرنده، Uçür اوچوش: پرواز، Uçüş اوخشاما: مويهگري زنان، نوحه، نوازش، Oxşama اوْخوجو: خواننده، مطالعهكننده، Oxucu اوْخول: مدرسه، مكتب، Oxul اوْخوموش: باسواد، تحصيل كرده، Oxumuş اودوم: خير، بركت، Udum اودومسوز: بيبركت، Udumsuz اوْرتا: ميان، وسط، ميانه، Orta اوْرتاق: مشترك، Ortaq اوْرمان: جنگل، Orman اورهكلي: جسور، دلير، Ürəklı آوروپا بيرليگي: اتحاديه اروپا، Avrupa birlıgı اوْزان: آشيق، Ozan اوزاي: فضا، جو، Ozay اوزره: بر اساس، بر طبق، Üzrə اوزگونچو: غواص، شناگر، Üzgükçü اوزلو: پررو، Üzlü اوزمك: شنا كردن، قطع كردن، بريدن، Üzmək اوزهر سرمايه: سرمايه در گردش، Üzər اوزهر: معلق، شناور، شناگر، Üzər اوزهرليك: اسفند، Üzərlık اوزهگن: شناگر، غواص، Üzəgən اوْسانديرماق: بئزديرمك، خستهكردن، بيزار كردن، Osandırmaq اوْسانماق: ذله شدن، بيزار شدن، Osanmaq اوستون نيژاد: نژاد برتر، Üstün nıjad اوستون: برتر، بالاتر، Üstün اوشونمك: تشويش، Üşünmək اوْغراماق: مواجه شدن، Oğramaq اوْغرو: دزد، Oğru اوْغلاق، چپيش: بزغاله، Oğlaq اوْغور: اودوم، اقبال، شانس، Oğur اوْغورلو: خوش اقبال، خوش شانس، Oğurlu اوفورمك: پولهمهك، فوت كردن، Üfürmək اوْلاجاق: تقدير، سرنوشت، Olacaq اوْلارسي، اوْلاسي: شدني، ممكن، Olası اولاشماق: چاتماق، رسيدن به هم، Ulaşmaq اوْلاناق: امكان، Olanaq اوْلاي: اتفاق، خبر، حادثه، Olay اولدوز: ستاره، Ulduz اولقون: كامل، Ulqun اولگو: الگو، Ülgü اولو: بؤيوك، متعال، مقدس، Ulu اوْلوس: مردم، ملت، خلق، Olus اومماق: چشمداشت، توقع داشتن، منتظر بودن، Ummaq اومو - كوسو: توقع و رنجش، قهر و ناز، Umu - Kusu اومو: توقع، Umu اوموز: كتف، Umuz اومولماز: غير قابل انتظار، Umulmaz اوْنوتقان: فراموشكار، Onutqan اوْنوتماق: از ياد بردن،فراموش كردن، Onutmaq اوْنودولماز: فراموش نشدني، Onudulmaz اوْنورقا: ستون فقرات، Onurqa اوْو: صيد، Ov اوْوا: جلگه، Ova اوْولاق: شكارگاه، Ovlaq اوْووتماق: ديلهتوتماق، ساكت ائتمك، ساكت كردن، راضي كردن، بازداشتن از گريه با حرف زدن و تسلي دادن، Ovutmaq اوْوولماق: ساييده شدن، Ovulmaq اويار: تناسب، Uyar اوْيانيش: بيداري، Oyanış اويغو: خواب، چرت؛ رويا، Uyğu اويغون: مناسب، لايق، درخور، همخوان، هم آهنگ، Uyğun اوْيماق: ائل – اوبا، Oymaq اوْيناش: فاسق، رفيق غير مشروع زن يا مرد، Oynaş اوْيوق: حفره، Oyuq اوْيون: بازي، Oyun آياز: هواي صاف و خيلي سرد، Ayaz اياق: ساغر، Ayaq آياقچي: پادو، Ayaqğı ايپك: ابريشم، İpək
ايچسل: داخلي، İçsəl ايچگي: مشروب، نوشابه، İçgı ايچيم: جرعه، قورتوم، İçim آيراج: جدا كننده، Ayrac ايراق اولون: كنار برويد، İraq olun ايرماق: چاي، رود، İrmaq ايرهلي: به سمت جلو، پيش، İrəlı ايرهليلهييش: پيشرفت، İrəglıləyış ايري: درشت، İrı آيريلماز: جدانشدني، لاينفك، Ayrılmaz آيريم: نقطۀ افتراق، Ayrım ايز: اثر، نشانه، İz ايزلهمك: تعقيب كردن، دنبال كردن، پيروي كردن، İzləmək آيسال: ماهواره، Aysal ايستهك: خواسته، İstək ايستهكلي: خواستني، دوستداشتني، İstəklı ايسلاق: خيس، İslaq ايسينمك: گرم شدن، عادت كردن، مانوس شدن، İsinmək ايش اؤيرهتن: استا، كسي كه كار ياد ميدهد، İş öyrətən ايش اؤيرهنن: كار آموز، İş öyrənən ايش آشيران: كارمند، İş aşıran ايش سورهن: وكيل، İş sürən ايشارتي: اثر جزئي، كورسو، İşartı ايشلهديجي: كارفرما، İşlədıcı ايشلهك: فعال، پركار، İşlək ايشلهنيش: كاربرد، استعمال، İşləniş ايشيلداق: نورافكن، پرژكتور، İşıldaq آيغير: اسب نر، Ayğır ايگرنج: تهوعآور، İgrənc ايگيت: جوانمرد، قهرمان، İgit ايلبيز: حلزون، مردم آزار، آب زيركاه، İlbız ايلدؤنومو: سالگشت، سالگرد، İl dönumu ايلديريم: آذرخش، Ildırım ايلغين: سراب، İlğin ايلقار: پيمان، عهد، İlqar ايلك: نخست، İlk ايلگي: رابطه، پيوند، İlgı ايلگيلي: مرتبط، مربوط، İlgılı ايلمهك: رج، گره قالي، İlmək ايلنمك: İlənmək اَيلهنجه: مجلس، نشست، Əyləncə ايليشيك: رابطه، مرتبط، İlışık آيليق: حقوق ماهيانه، Aylıq ايليق: ولرم، İlıq ايليك: مغز استخوان، İlık اينام: عقيده، باور، İnam ايناملي: با ايمان، مؤمن، İnamlı اينانديريجي: قانع كننده، İnandırıcı اينانيلماز: باور نكردني، İnanılmaz اينجه: ظريف، نازك، باريك، İncə اينجي: مرواريد، İncı اينجيتمهك: اذيت كردن، آزار رساندن، İncitmək اينسانجيل: انسانگرا، اومانيست، İnsancil اينلهمك: سيزيلداماق، ناله كردن، İngəmək آييرد: جدا، سوا، تميز داده شده، روشن، واضح، Ayird آييق: هوشيار، بيدار، Ayiq آييلماق: بيداري و آگاهي، Ayilmaq ايچري: داخل، İçərı
موسوی ساوالان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:55 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
نقش ( سیز ) در کلمات ترکی سیز در کلمات و جملات زیر با مفهوم شما ترکیب شده است . سیز : شما سیزه : به شما سیزده ن : از شما سیزنه ن : با شما سیزله ر : شماها سیزله ره : به شماها سیزین : مال شما سیزین کی : مال شما سیزینکی له ر : مال شما ( حالت جمع در وسایل و چیزها ) سیزین اوچون : به خاطر شما ، برای شما سیزین کی ته کین : مثل شما سیزده ن اؤتور : به خاطر شما سیزده ن ایراق : دور از جان شما سیزده ن ساری : برای شما ، به خاطر شما ( سیزده ن ساری چوخ داریخدیم ) سیزه گؤره : برای شما ، به خاطر شما ، به نظر شما سیزجه : به نظر شما سیزده ن خوش : جای شما خالی سیز الله : شما را به خدا سیزین دیلیزجه : از قول شما سیزین خاطیریز اوچون : به خاطر شما سیزین وه ریزده ن : از طرف شما سیزه یاراشان : برازنده شما سیزه یاراشماز : برازنده شما نیست موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:54 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
بایرام : عید بایرام ائوی تؤکمه ک : برای عید خانه تکانی کردن بایرام آخشامی : شب عید بایراما یاخین : نزدیکیهای عید بایرامدان قاباق : قبل از عید بایرامدان سورا : بعد از عید بایراملیق : عیدی بایراملیق وئرمه ک : عیدی دادن بایراملیق آلماق : عیدی گرفتن بایراملیق ییغماق : عیدی جمع کردن بایرام گؤروشو : دید و بازدید عید بایرام گؤروشونه گئتمه ک : به دید و بازدید عید رفتن بایرام گؤروشونده ن گه لمه ک : از دید و بازدید عید برگشتن بایرام گولو : گل نوروز بایرام گونو : روز عید بایرام اولدوزو : ستاره کریسمس ( نام آلمانی این گل وایناختز اشترنه است ) که میتوان به زبان فارسی ستاره کریسمس معنی کرد و به زبان خودمان هم میتوان بایرام اولدوزو گفت . گلی است که از نظر ظاهر تقریبا شبیه حسن یوسف . برگهایش سبز رنگ است اما از اواخر پاییز برگهای جدید که در بالای گیاه می رویند به رنگ قرمز است . در دی ماه کامل میشود و باز برای بهار و تابستان برگهای سبز جوانه میزند اصل این گیاه گلدانی مکزیکی است . البته اطلاع زیادی ازش ندارم فقط با توجه به گلدانی که در اتاقم است نوشتم . این گیاه برنگهای سفید و نارنجی و زرد و قرمز روشن و تیره هم یافت میشود . ساوالان |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:53 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
درمانهای گیاهی کهلیک اوتو عاراغی : عرق آویشن یا کاکوتی ، برای رماتیسم و درد اندامها تجویز میشود . یارپیز گولو عاراغی : عرق گل پونه ، برای هر نوع دل درد به کار میرود . بوی مادران عاراغی : عرق بومادران برای اسهال مفید است . سی بیر قویروغو ( هووه جووه ) : ماهور ، از آین گیاه مرحم برای زخمها درست می کنند . شیرین بیان ، برای زخم معده مفید است . چله داعی : نوعی علف است که برای درمان شکستگی ها به کار می رود . نار قابیغی : پوست انار ، دمل دندان را باز می کند . بابانه ک : گل بابونه ، برای رفع درد دل بچه ها مفید است . جین جیلین : نوعی دانه وحشی است که برای درمان فتق به کار می رود . امن کومه جی : پنیره ک ، این گل را با بنفشه و گل کدو و گل ختمی مخلوط کرده و آن را چهل گل می گویند که مصرف عمده اش در دل درد بچه هاست . ته زه ته ره ( ته ره توره ) : شاهی یا ترتیزک ، برای اگزما و زخمهای علاج ناپذیر و سودا مصرف میشود . لاغ لاغا : به زه ره ک را در هاون میکوبند با مقداری شیر می جوشانند و روی دمل می گذارند . این مرحم را لاغ لاغا می گویند . خانیم ساللاندی : تاج خروس برای شاش بند موثر است . ایت ایشیگی : باد باد ، ریشه اش برای زخم معده و تخمش برای تقویت قوه باه مصرف می شود . جاجیخ : زینان ، برای تقویت کبد با عسل می خورند . موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:51 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|||
|
کلمات جدید
لغات ترکی آذربایجانی آوادانلیق : آبادانی
بؤلوک : قسمت شده آتماق : بوراخماق ، توللاماق ، اوز چئویرمه ک ، بوشلاماق آجماق : قورساغی بوشالماق ، یئمه ک سیز له مه ک ، یئمه ک ایسته مه ک آجیقلانماق : آجیق توتماق ، یوگورمه ک ، قیشقیرماق آجیغا دوشمه ک : کوسمه ک ، ته رسینه ائله مه ک آختارماق : گؤزله مه ک ، ایسته مه ک ، گه زمه ک ، آراماق آخماق : زویمه ک ، یئریمه ک ، یولا دوشمه ک آخیتماق : سویا چه کمه ک ، سویا وئرمه ک ، زویدورمه ک آداخلاماق : آد ائله مه ک ، نیشانلاتماق ، ایزقویماق آدلانماق : تانینماق ، آدینان سسله نمه ک آرالاشماق : آیریلماق ، اوزاقلاشماق ، یان دورماق آرخایین اولماق : بیل باغلاماق ، دایانماق ، آرخالانماق آزدیرماق : یولدان چیخارتماق ، پیس یولا چه کمه ک ، باشدان ائله مه ک آزماق : ایتمه ک ، دوز یولدان چیخماق ، اؤز باشینا اولماق آشماق : ییخیلماق ، دوشمه ک ، سووشماق آشیرماق : سووماق ، یوکله مه ک ، ییخماق ، اوتماق آغاجلاماق : آغاجنان وورماق ، دؤیمه ک آغا چالماق : آغیمسوو اولماق ، آغا ساری گئتمه ک آغلاماق : گؤز یاشارتماق ، سیزیلداماق ، یالوارماق آغیرلاشماق : چه تین له شمه ک ، آغیر اولماق ، ده یه رلی له شمه ک آلاولاماق : آلیشماق ، اودلاماق آلدانماق : اینانماق ، توولانماق ، اویماق آلماق : اله گه تیرمه ک ، چیخارتماق ، باشادوشمه ک آلیشماق : اود توتماق ، اویره نمه ک ، یووماق آند ایچمه ک : سؤز وئرمه ک ، ایلغار باغلاماق آییلماق : یوخودان دورماق ، اویانماق ، آییق اولماق منبع : وبلاگ قایا قیزی
باتماق : چؤکمه ک ، الده ن گئتمه ک ، ایتمه ک ، داغیلماق باخماق : گؤز تیکمه ک ، یوخلاماق باریشماق : قونوشماق ، قووشماق ، باریش ائله مه ک ، یولا گه لمه ک باسمارلاماق : سیخما بوغمایا سالماق ، بیرده ن توتماق باسماق : سیخماق ، ازمه ک ، ته پمه ک ، سوخماق باغلاشماق : آند ایچمه ک ، قول چه کمه ک ، یاریش وئرمه ک باغلانماق : باغلی اولماق ، توتولماق ، یاپیشماق ، دایانماق ، اوزولمه ک باغیرماق : اوجادان آغلاماق ، قیشقیرماق ، باغیرتی سالماق باغیشلاماق : باغیش وئرمه ک ، گؤز اؤرتمه ک ، سوچدان گئچمه ک بالالاماق : دوغماق ، آرتماق ، بالا وئرمه ک ، چوخالماق بانلاماق : اوخوماق ( خوروز ، قوش ) ، سس سالماق ، اؤتمه ک بایدیرماق : کورلاماق ، شاشماق ، چاشماق به رکیتمه ک : باغلاماق ، آغیرلاتماق به زه مه ک : به زه ک وورماق ، دوز مه ک ، اوز گؤزونه یاخماق به سله مه ک : بؤیوتمه ک ، تؤره تمه ک ، گؤزله مه ک به سلعه تمه ک : بویا باشا چاتدیرماق ، ساخلاتماق ، بؤیوتدورمه ک به له مه ک : بورومه ک ، اسکی له مه ک ، به له کله مه ک به نزه مه ک : اوخشاماق ، تای اولماق ، چه کمه ک بوتونله شمه ک : بوتون اولماق ، بیرله شمه ک بوراخماق : اؤتورمه ک ، ال گؤتورمه ک ، بوشلاماق بوزارماق : بوزا چالماق ، بویادان چیخماق بوزمه ک : سیخماق ، ییغماق ، قیریشلاندیرماق بوشاماق : آیریلماق ، ال چه کمه ک ، بوراخماق بوغوشماق : سه س کوی سالماق ، بیری بیرینی بوغماق ، ساواشماق بوغولماق : کؤکس اؤتوره بیلمه مه ک ، آرادان گئتمه ک ، اؤلمه ک بوکولمه ک : اییلمه ک ، ایکی قات اولماق ، سینماق ، باغلانماق بولاماق : قاتماق ، باتیرماق ، بولاندیرماق بؤلمه ک : آییرماق ، یارماق ، ایکی ائله مه ک ، که سمه ک بؤیومه ک : یئکه لمه ک ، قالخماق ، آغیرلاشماق از وبلاگ :قایا قیزی |
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:49 توسط تایماز
|
||||
|
|
|
|
|
کلمات متشابه : در فارسی کلمات متشابه به کلماتی میگوئیم که تلفظ و نوشتن آنها یکسان ولی معنی آنها متفاوت باشد . موسوی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:46 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
معنی تعدادی از کلمات که با ( ال = دست ) ساخته شده اند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:44 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
اموزش پسوند ( اک ) چی و چو در کلماتی که معنی شغل را می رساند . ( در بعضی از کلمات معنی دوست داشتن و ساختن و .. دارد . بطور مثال این معانی را در لغت ماست می نویسم . ) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:43 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
کلماتی که با آغیز درست شده اند: آغیز: دهان، پوزه، مدخل، در، دم، دهانه، مصب، دفعه، بار، مرتبه بیچاغین آغزی: دم چاقو، لبه چاقو آغزیندان قاچیر کاق: از دهان پراندن آغزی یومماقک: دم فرو بستن آغیز لیق: آغوز، فله نخستین شیر پستاندار آغیز اوتو: باروتی که به تفنگهای چخماقی و سر پر می ریختند آغیز باآغیز: لبالب، سر ریز، دهان به دهان آغیز ــ آغیزا ووئرمک: دهان به دهان شدن، به یکدیگر فحش دادن، پرخاشگری کردن آغیز دان: از دهان، شفاهی، غیر کتبی، ازبر آغیز ادبیاتی: ادبیات شفاهی، فلکولور آغیزدان بیلیرم: از حفظم آغزی ایتی: قاطع، برا، حراف آغزی کسرلی: قاطع، برا، مقتدر، با نفوذ، کسی که حرف او اثر داشته باشد بیر آغیزدان: یکسره آغیز لاشما: مشاجره کردن، منازعه کردن، دهن به دهن شدن، دشنام کردن، مشورت کردن آغیز لی: خوش بیان، شیرین زبان، خوش گفتار، آلتی که دم بر نداشته باشد دهان دار، دهانه دار آغیز لیق: قیف، در، سر بند، دهان بند، دهنه]اسب باروت آغزی آچیق: احمق، ابله، سفیه، هواس پرت، مبهوت، کسی که راز دار نباشد آغزی دولو: دهان پر آغزی اودلو: دهان آتشین، تند مزاج، عصبانی، خشمگین آغزی ایری: دهن کج، زود رنج، ناراضی، آغزی ایری: دهان بزرگ آغزی بوش: دهن لق، وراج، پر حرف آغزی بتوو: رازدار، سر نگهدار، آدم درست و حسابی، خوددار آغزی اوروج: دهان روزه، روزه دار، روزه آغزی بیر: یکدل و یکصدا، متحد، متفق آغزی هرزه: بد دهن، دشنام ده، هرزه گو آغزی یاستی: کلنگ سر پهن آغیزدان ــ آغیزا دوشمک: از دهان به دهان افتادن، معروف، مشهور شدن آغیز آلما: ناشتائی، صبحانه آغیزدان دوشدو: از دهان افتاد، [غذا] سرد شد آغیزدان اویرنمه: از دهان یاد گرفتن، به طور شفاهی یاد گرفتن آغزی گویچک: سفیه، حراف، زیاده گو، مشنگ آغزی یاوا: بی نزاکت، بی ادب، فحاش، خشن آغزی دوعالی: دوعا خوان، مومن، دیندار، ریا کار آغزی جیریق: دهن چاک آغزی ییرتیق: کسی که رازدار نباشد، سخن چین، دهن چاک، دهن لق آغزی یئکه: دهن گشاد آغزی یئللی: گنده گو، متکبر، مغرور، خود خواه آغزی بوزمک: دهان جمع کردنف کج دهنی نشان دادن، مسخره کردن، لب بر چیدن آغزی قارا: صفت سگ و گرگ آغزین شیرین اولسون: دهانت شیرین باد آغزین اود ایله دولسون: دهانت پر از آتش بشه، دهانت آتش بگیرد آغزیم یاندی: دهانم سوخت آغزیمدان گله نی دئدیم: هر چه از دهانم آمد گفتم، فحش دادم بیر اغیز گولمک: یک دهن خندیدن آغزینی آچیب گوزونو یومدو: دهانش را باز کرد و چشمانش را بست، کنایه از فحش دادن و حرفهای رکیک زدن آغزینی شاشاپبیلداتماق {تامسینماق} : معادل فارسی ندارد، کنایه از طعم کشیدن، لیسیدن آغزیم آجیدی: دهانم تلخ است آغزیم آجیشدی: دهانم تلخ شد دیل ــ آغیز سیز: عاجز، مظلوم، فقیر آغزی یاشماقلی: نقابدار آغزیندان ایی گلیر: از دهانش بو می آید آغزینا ایت کله سی آلیپ: کنایه از فحش دادن، فحاشی کردن آغزی قاپالی{باغلی}: دهان بسته ۸۷.۱۲.۲۸ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:30 توسط تایماز
|
||
|
|
|
|
|
tanri =خدا
yaxci -iyi =خوب yavaş =یواش - كلمه تركی كه در فارسی استفاده میشود başga =دیگر ayaz =هوای روشن در شب ayi =خرس gurt =گرك ۸۷.۱۲.۲۸ guneş =خورشید yaşil =سبز mavi =آبی goy =آسمان - آبی bilgi sayar =كامپیوتر mahni - şarki = ترانه urek =قلب konul =دل ayağ =پا el =دست il =سال dil =زبان ay =ماه yedice = هفته gül =گل gol = ابگیر gun =روز ses =صدا bağir =فریاد بزن bağr - gucax =آغوش yer =زمین tatli =شیرین turş =معادل فارسی ترش كه از زبان تركی در فارسی استفاده میشود aci =تلخ onem =مهم dukan =مغازه sağ =سلامت gozluk =عینك ceb yanişi - cep telefonu =گوشی همراه gonşu =همسایه yoldaş =دوست gardaş =برادز sirdaş =دوست راز دار gaş =ابرو baş =سر daş =سنگ saş =نیش بزن goşu =شهر goşucu =شاعر aliş =معادل فارسی ندارد sat =بفروش gat =مخلوط كن at =اسب yat =بخواب zat =شئ mat =مبهوت sari =زرد girmiz =قرمز كلمه تركی كه در زبان فارسی جا باز كرده turunc =نارنجی gara =سیاه ağ =سفید az =كم çox =زیاد dolu =پر boş =خالی yardim =كمك silgic =پارچه برای تمیز كردن asgar = سرباز bul =پیدا كن itirmek =گم كردن tap =پیدا كن yel =باد yetmek =تمام شدن burax =رها كردن geri =عقب ireli =جلو yalniz =تنها ilgeh =گره ulke =كشور bolke = منطقه - استان ozel =ویژه gozel =زیبا çirkin =زشت pis =بد garin =شكم gari - goca =پیر dede =پدر بزرگ nene =مادر بزرگ gar =برف yağiş =باران damci =قطره çağ =زمان haçan =چه وقت tava =ماهی تابه bey =آقا - داماد bayan =خانم gelin =عروس galuş =نوعی كفش delik =سوراخ durna =درنا ( نوعی پرنده ) كلمه ای تركی كه در زبان فارسی نفوذ كرده است yaz =بنویس aşirim =خاكریز yaş =خیس - مرطوب yemek =خوراكی ana =مادر ata =پدر işig =روشن garanlig =تاریك işli =تو دار papag - bork =كلاه sap =نخ aç =باز كن açar =كلید وسیله ای برای باز كردن ağ =سفید ağar =رنگ باز كردن - سفید شدن gaval =ضرب آلت موسیقی geçi =بز goyun =گوسفند it =سگ hur =پارس كن hurmek =پارس كردن pişik =گربه siçan =موش pispisa =سوسك miğmiğa =پشه toratan =عنكبوت bocuk =حشره gartal =عقاب aslan =شیر çagal =شغال okuz =گاو میش inek =گاو toyux =مرغ tosbağa =لاك پشت gurbağa =قورباقه كلمه ای تركی كه در فارسی استفاده میشود ilan =مار gizboğan =سوسمار kehlik = كبك heşterxan =بوقلمون deve =شتر guş =پرنده leylek =لك لك -كلمه تركی كه در فارسی نفوذ كرده است milçek =مگس ari =زنبور girx ayax = هزار پا sep = بپاش yığ = جمع كن tok = بریز dağıt = پخش كن - متلاشی كن burax = رها كن ıgıt= جوان uca= بلند alçax- gude yarın= فردا axşam= عصر gece= شب gunduz= روز ulduz= ستاره bulut= ابر koç= سفر koçer= عمل نقا مكان koçmek= سفر كردن koçen= به كسی می گویند كه سفر می كند( مسافر) gamiş=بد ریخت pitaşix= در هم ریخته partlamax= منفجر شدن yaprak= برگ ağac= درخت soru= سئوال sor= بپرس sevda= عشق sevdali= عاشق kirpi=جوجه تیغی cocux- uşag= بچه eski- geçmiş= گذشته gorsel=تصویر gorseler= تصاویر gorenler= بینندگان dosya= فایل - پوشه uzgun= متاسف merak= نگران beklemek= انتظار كشیدن yardimci= امداد گر kafa= عقل - هوش duşunmek=فكر كردن duşun= فكر كن diz çokmek=زانو خم كردن gazan= بگیر gazanmax= گرفتن - بدست آوردن biti - gurtardi son=پایان yazix= بیچاره - بدبخت kotu= بد para= پول fiyat= قیمت - بها atiş= عمل پرتاب batiş=عمل فرو بردن satiş= فروش ot - ateş= آتش ( كلمه اصیل تركی ) biligi=دانا bilgi= دانستن oyanmag=بازی كردن yatmag=خوابیدن oyan= بیدار شو yat= بخواب dür=بایست get=برو çabog=سریع şifre= رمز çozulmek= حل شدن - برطرف شدن odun= هیزم oturum= جلسه - نشست paylaş= تقسیم كن pay = سهم bolum= قسمت koynek=پیراهن paltar=لباس piçag=چاقو kesen=برنده dağ=كوه bulag=چشمه yasag=ممنوع birleşdirmek=همسان كردن birlik=متحد بودن birinci=اول gizil= طلا yaşayiş=زندگی yaşamag=زندگی كردن yaşit= سن doğum= تولد doğum gunu= روز تولد olum= مرگ and= قسم and içmek= قسم خوردن anla= بفهم - درك كن anlat= بفهمان bağli= بسته bağlat= ببندان şen= شاد şenli= شاداب dalbadal= مكرر suru= تعداد toplamak=جمع كردن yiğinti=گردهمایی goruntu= نمایشگاه duşunmez= نفهم duşunen= با شعور don= برگرد firlan= بچرخ çevir= عوض كن - برگردان givrag= سریع petek =لانه زنبور bal =عسل -qunçe -çiçek =غنچه كه خود این كلمه نیز تركی می باشد كه در فارسی استفاده می شود boş =خالی boşgab =همان بشقاب كه از زبان تركی به فارسی نفوذ كرده gaşi =بكن gasig =قاشق كه در تركی می باشد كه در فارسی استفاده می شود gaş =ابرو gal =بمان gan =خون damar =رگ goz =چشم an =پیشانی eng =چانه uz =صورت golag =گوش tuk =مو saç =زلف sakal =ریش kirpik =پلك dirnaq =ناخن barmak =انگشت boğaz =گلو diş =دندان boyrek =كلیه sine =سینه كلمه تركی كه در فارسی استعمال می شود boyun =گردن bel =كمر giç =ماهیچه gol =دست peyser =پشت گردن bagarsag =روده saman =كاه kesik =بریده ulu =بزرگ odul =جایزه sunur =هدیه sayi =عدد saylar =اعداد saxsi =سفال çeken =نقاش çekim =رسم kişi =آقا ( در معنای اصیل تركی به معنای آدم میباشد ) erkek =مرد gadin =خانم arvat =زن irağ =به دور açar =كلید amici =زن عمو alizlig =بیماری emcek =پستان حیوانات emzik =شیشه شیر نوزاد barata =اثر، یك تكه از بدن birsayag =یکدست، هماهنگ punc =بخاری dib =ته، پرده بكارت dayanat =مقاومت، ایستادگی، دوام gabirğa =دنده بدن garin - gursag =احشام، شکم و متعلقات آن gamalag = برگهای پهن نبات ریواس كه ریواس اوززهك آن میباشد gorxağan - odedek =ترسو mamiz =نوک پستان oynatmali =اسباب بازی haray =فریاد sav =خبر savlar =اخبار olay =خبر hasat -kolay =راحت zor - çetin =سخت مشكل narin =ریز iri =درشت galin =ضخیم yalan =دروغ doğru =راست kultur =فرهنگ kutlu =تبریك mutlu =خوشبخت son =پایان gorumax =محافظت |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:23 توسط تایماز
|
||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
تاریخ بویو تورک ألیفبالاری تورکلر أن قدیم دؤورلردن موختلیف یئرلرده یاشاییبلار. بیزه بللی اولان فاکتلار گؤستریر کی، سون اؤچ مین ایلده ، تورکلر آسیانین أن اوزاق شیمال شرق ساحیلریندن – ساکیت اوکیانین ساحیلریندن توتموش اوروپانین مرکزینه قدرو جنوبدان آفریقانین شیمال ساحه لرینه قدر بؤیوک بیر أراضیده مسکن سالیب یاشامیشلار.اونلارین بئله بیرگئنیش أراضیده یاشاماقلارینا باخمیاراق حیات و معیشتلرینده و هابئله عادت و عنعنه لرینده بیر چوخ اورتاق جهتلری وار. بو اورتاقلیق دیلده او قدر گوجلودور کی، دیلچیلیکده اونلاری جغرافی علامتلره گؤره بیر-بیریندن فرقلندیریرلر. طبیعیدیر کی، بئله بیر گئنیش أراضیده یاشایان تورکلر دین باخیمیندان واحید بیر دینه ایناماقلاری چوخ ایناندیریجی و مومکون اولا بیلمز. ائله بونا گؤره دیر کِی، تورکلر یالنیز دینلرینه گؤره بیر-بیرلریندن فرقلنیرلر. تورکلر بوتون دینلره قولوق ائدیر و اونلارین آرالاریندا یهودی ، بودیست، کونفئسیوسچو، مسیحی، مسلمان و باشقا دینلره اینانلار تاریخ بویو اولوب و بو گون ده بو وضعیت موؤجودور. تورکلر تاریخ بویو موختلیف دینلره قوللوق ائتدیکلری اوچون موختلیف یازی سیستملریندن ایستیفاده ائدیبلر. بونلارین بعضیلری أسکیلشسه ده بیر چوخو مثلن عرب، لاتین،ایسلاو خطلری بو گون ده ایشلکدیر. تاریخی سندلر گؤستریر کی، تورکلر آشاغیداکی یازی و خطلردن ایستسفاده ائدیبلر: 1- اورخون – یئنی سئی یازیسی: میلادین 4-5 نجی عصیرلریندن 9-10 نجو عصیرلره قدر ایشلک اولان بو یازیدا بیر چوخ آبیده لر ده تاپیلیبدیر.أسکی یئنیسئی تورکلری و قیرقیزلارین و کؤک تورکلرین مالی اولان بوألیفبا اوروپانین رونruniform یازیلارینا اوخشادیغی اوچون رون آدلانیبدیر.38 ایشاردن عیبارت اولان بو خط فونئتیک سیستئملیدیر. 2- اویغور ألیفباسی: بو یازی سیستئمی 8-14 نجو عصیلرده ایشله نیبدیر. اونون أن گؤزل نومونه لرینی تورفان آبیده لری ، بوداچی و مانیچی یازیلاریندا گؤرمک اولار. "قوتادقوبیلیک"–ین اویغور و عرب ألیفباسیندا اولان نسخه لری بیزه چاتیبدیر. 3- سوغد ی ألیفباسی:8-11 نجی عصیرلره عاید اولان آبیده لرده بو ألیفبایا راستلاشیریق. متینلرین چوخو بودا دینی یازیلاریدیر. 22 ایشاردن عیبارتدیرو ساغدان سولا یازیلیر.بو ألیفبا آرامی ألیفبادان آلینیبدیر. 4- چین یازیسی: بو ألیفبادا یازیلارین سایی آز اولسا دا 8-نجی عصیرلره عاید اولان متینلر ألده واردیر. اونون أساسی ایدوقرافیک سیستئم اولدوغو اوچون تورکلر اونو یاخشی قارشیلاماییبلارو آز مدتده ایشلک اولوبدور. 5- تیبت یازیسی: 7-10 نجو عصیرلرده آرا-سیرا تورکلر طرفیندن یالنیز بودا متینلرینده ایشله نیبدیر. هیند ألیفباسی أساسیندا یارانان بو یازی سیستئمینین 35 حرفی و 97 هجالی شکلی اولوبدور.أساسن هجا سیستئمینده اولدوغو اوچون تورک دیللرینه اویغون دئییل. 6- براهمنی یازیسی: 8-11 نجی عصیرلرده بودا دینی و علمی یازیلاریندا ایشله نیبدیر.هیند ألیفباسینین شیمال قولوندان یارانان بو ألیفبادا 13 سسلی و 43 سسیز ایشاره واردیر.توخار ألیفباسینا اوخشاییر و أساس سیستئمی هئجادیر یعنی هرایشاره بیر هئجانی گؤستریر. 7- پاسئپا یازیسی: قوبلای قاان طرفیندن موغولیستان و چینه دعوت اولونان لاما(روحانی لقبی) پاسئپا طرفیندن یارانان بو یازی 1272-1310 نجو ایلرده موغول و بیر نئچه تورک متینلرینده ایشله نیبدیر. تیبت یازیسی أساسیندا یارانان بو ألیفبادا 44 هئجا سیستئملی ایشاره وار. 8- مانی یازیسی: بو ألیفبایا 8-11 نجی عصیرلرده تورک مانی یازیلاریندا راستلاشیریق. متینلرین چوخو( اویغور) تورک دیلینده دیر.سوریانی ألیفباسی أساسیندا یارانان بو ألیفبادا 36 ایشاره مؤوجودور و ساغدان سولا یازیلیر. سوریانی ألیفباسیندا یالنیز 22 ایشاره وار. بو ألیفبا أساسن اویغور ألیفباسی ساییلیرنئجه کی، اورحون یازیلاری أسکی تورکلرین یازیسی حیساب اولونور. 9- نستوری – سوریانی ألیفباسی:8-11 نجی عصیرلرده آز-چوخ ایشله نیبدیر.دینی میسییونرلر طرفیندن اورتا آسیایا آپاریلان بو ألیفبادا مسیحی- اویغور متینلر و قبیرداشلاری اوزرینده (سمیرجه ده) گؤرونور.سسیز سیستئملی اولان بو ألیفبا ساغدان سولا یازیلیر و یالنیز 22 ایشاردن عیبارتدیر و تورک دیلینه اویغون دئییل. 10- عیبرانی (عیبری) یازیسی: ایسلامدان اؤنجه خزر تورکلرینین أساس ألیفباسی اولوبدور. سونرالار یهودیلشمیش آزاک – کیریم تورکلری طرفیندن ایشله نیبدیر. بو گون ده شرقی اوروپادا سپه لنمیش کاراییم تورکلری طرفیندن دینی دستورلاری اوچون ایشله نیلیر. شرقی اوروپادان ایسراییله کؤچن یهودیلرین آراسیندا دا گؤرونمکده دیر. 22 ایشاردن عیبارت اولان عیبرانی ایشاره لری تورک دیلینه اویغون اولماق اوچون علاوه ایشاره لردن (دیاکریتیک ایشاره لردن) یارارلانیبدیر.ساغدان سولا یازیلیر. 11- پئچئنئک یازیسی: 9-10 نجو عصیرلرده ایشله نیبدیر. مجاریستاندا تاپیلان أشیالارین اوزرینده (آتیلا دفینه سی آدلانان) گؤرونور. اورحون- یئنیسئی ألیفباسی أساسیندا یارانیبدیر.ساغدان سولا یازیلیر. 12- کومان یازیسی: 13-14 نجو عصیرلردن مسیحی لشمیش قیپچاق کومانلاری طرفیندن ایشله نیبدیر. بو ألیفبادا اولان أن مشهور آبیده "Codex Cumanicus" (کومانلارین دینی دستورلاری) آدلانیر و بو گون ایتالیانین سان مارکو کیتابخاناسیندا ساخلانیلیر. لاتین ألیفبانین أساسیندا یارانیبدیرو تورک سسلری اوچون خصوصی ایشاره لری وار. تورکلرین ایلک لاتین قرافیکی ساییلمالیدیر. 13- یونان ألیفباسی: کارامان تورکلری طرفیندن 14-20 نجی عصیرلرده تورکییه ده ایشله نیبدیر.24 ایشاردن عیبارت اولان بویازی سیستئمی ساغدان سولا یازیلیر.تورک سسلرینه خصوصی ایشاره لر ایجاد اولونوبدور. 14- ائرمنی ألیفباسی: أساسن اوکرایینده یاشایان قیپچاق تورکلری طرفیندن ایشله نیبدیر.14-20 نجی عصیرلرده تورکییه ده و باشقا یئرلرده یاشایان ائرمنی تورکلری اوندان ایستیفاده ائتمیشلر.38 ایشاردن عیبارت اولان بو یازی ساغدان سولا یازیلیر.بو سیستئمده ساغیر ن سسی اوچون خصوصی ایشاره ایجاد اولونوبدور. 15- ایبر ألیفباسی: ائرمنی ألیفباسینا اوخشایان بو ألیفبادا گورجوستان أراضیسینده یاشایان تورکلر(مئسخئت تورکلری) طرفیندن ایشله نیبدیر. 16- ایسلاو ألیفباسی: کئچمیش شوروی أراضیسینده یاشایان تورکلرین أساس یازی سیستئمیدیر. بو گون ده بیر چوخ تورکلر ، او جمله دن تاتارلار، باشقورتلار، چوواشلارو سایر طرفیندن ایشله نیلیر. 1990-نجی ایلدن بو یانا بعضی تورک توپلولوقلار باشقا ألیفبالاری قبول ائدیبلر. 17- ایسلاو-لاتین ألیفباسی: بو ألیفبا سیستئمی 20-نجی عصرین أووللرینده بعضی تورک توپلوملاری اوچون تطبیق اولونموشدور. آذربایجان دیلی اوچون ده تطبیق اولونموشدور. سونرالار بیر چوخلاری بو ألیفبانی بوراخیرلار و ایسلاوا گؤچورلر. 18- لاتین ألیفباسی: اورتا عصیرلردن بو گونه قدر ایشله نیبدیر. بو گون عرب ألیفباسی ایله یاناشی تورکلرین أساس یازی سیستئمی ساییلیر. لاتین ألیفباسیندا اولمایان و تورک دیللرینه مخصوص اولان سسلر اوچون علاوه ایشاره لرین کومکی ایله خصوصی ایشاره لر یارادیلیبدیر. 19- عرب ألیفباسی: مین ایلدن آرتیق بیر دؤورده تورک دیللری اوچون أساس یازی سیستئمی اولوب و مینلرله تاریخی آبیدسی وار.آذربایجانلیلارین أن دیرلی آبیدسی اولان " کیتاب دده قورقود" 446 هجری ایلینده بو ألیفبا ایله ایلک دفعه یازییا گؤچورولوبدور. ایسلام دؤورون ایلک ایللریندن بو گونه قدر ایشله نیلیر. عرب ألیفباسی سسیز سیستئمه مالکدیر و عرب دیلی اوچون سامی یازیسیندان یارانیبدیر. عرب ألیفباسی 20-نجی عصرین أووللرینه قدر اولدوغو کیمی ایشله نیبدیر. همین دؤورده بو ألیفبانی تورک دیللری اوچون تطبیق ائتمک مئیلی کوجله نیر. تورک دیللرینده 9 سسلی فونئمین اولماسی و عرب ألیفباسینین یالنیز اؤچ حرکه سی (ضمه،فتحه و کسره) یازماغی چتینلشدیریر. 19-نجو عصرین سونلاریندا دیلچیلییین اینکیشافی و کوجلنمه سی نتیجه سینده یازی ایصلاحاتی نظریه سی اورتایا آتیلیر. شرقین بؤیؤک متفکری میرزا فتحعلی آخوندزاده عرب ألیفباسینین تورک دیللری اوچون چاتمامازلیقلارینی باشا دوشور و اونون ایصلاح ائتمک فیکرینه دوشور. او، سونرالار عرب ألیفباسینی کؤکدن دییشمه یه جهد ائدیر. بؤتون اورتا آسیادا یاشایان و مسلمان اولان تورکلری طرفیندن بئله یازی ایصلاحاتی اونه چکیلیر. دوداق سسلری اوچون خصوصی ایشاره لره ائحتیاج حیس اولونور. بئله لیکله تارتالار،اوزبکلر،قازاخلارو باشقا تورکلر علاوه ایشاره لرین آرتیمی ایله یازیب اوخوماغی راحاتلاشدیرماق اوچون بؤیوک آددیملار آتیرلار. ایراندا دا ایسلام اینقلابیندان سونرا باشقا تورکلرین گئتدییی یولو قارماقاریشیق صورتده یئرینه یئتیریریک. آشاغیداکی جدولده 1850-1930 نجی ایللرده تطبیق اولونان ایشاره لری تقدیم ائدیریک:
یوخاریداکی جدول گؤستریر کی، ألیفبانی ایصلاح ائتمک تشبوثو ایللر بویو دوام ائتمیش و چوخ گرگین و پرابلملی اولموشدور. بو گون ایملا قایدارینی تنظیم ائتمک و استاندارد بیر ایشاره سیستئمینه چاتماق دیلیمیزین أن واجیب مسأله لریندن بیری ساییلیر. بو ایشی ساهمانلاماق اوچون ایکی آددیم آتماق لازیمدیر: 1- دوغما سؤزلریمیزی یازماق اوچون دوغرو و ثابیتلشمیش قایدالاری یاراتماق؛ 2- فارسجا و عربجه آلینما سوزلرینین یازیلما قایدالارینی دیلمیزین قانونلاری أساسیندا استاندارد و عوموم کوتله سوییه سینده تنظیم ائتمک. بیرینجی آددیم اوچون دوغما سؤزلریمیزی یازیدا گؤسترمک اوچون واحید ایشاره لرین سئچیلمه سی و تثبیتی واجیبدیر. یوخاریداکی جدول گؤستریر کی، بو ایشاره لردن یارارلانماق قدیم بیر تاریخه مالیکدیر و هئچ کس بو مئتودو و یولو اؤز آدینا یازدیرا بیلمز. بئله ایشاره لردن ایستیفاده ائتمک اوچون دیلیمیزین آهنگ قانونونو نظرده آلماق چوخ واجیبدیر. بیزیم دیلده سسلیلر آشاغیداکی نظم أساسیندا سؤزلریمیزده گلیرلر: اگر بیرینجی هجادا a اولسا اوندان سونرا a یا دا ı گلیرمیثال: یاخا- یاخین اگر بیرینجی هجادا ı اولسا اوندان سونرا a یا دا ı گلیرمیثال: قیسسا- قیزیل اگر بیرینجی هجادا o اولسا اوندان سونرا a یا دا u گلیرمیثال: اوبا- اونو اگر بیرینجی هجادا u اولسا اوندان سونرا a | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||